ادامه مطلب

سلامم را دفن می کنند

                    اینجا کسی پشت در مانده است سلامم را دفن می کنند نگاهم را خاموش ستاره می آویزند به بامِ بامدادم وه چه آسان در ضمیرشان میشوم فراموش سخن از بیگانگان نیست درد از بیگانگیست شربت وداع می نوشند و رخت سفر در چمدان حضورشان می […]
ادامه مطلب

زخم باز سینه ام

                  بسته خواهد شد روزی زخم بازِ سینه ام از پس روزها و شبان شنبه ای یکشنبه ای یا آدینه ام من سکوتم را از پسِ پستوی دل آزاد خواهم کرد ناله خواهد سر داد یا فریاد هست این راه و رسمِ دیرینه ام آخرین نگاهت گلهای […]
ادامه مطلب

جای خالی …

                    جای خالیِ مرا چه کسی پر خواهد کرد؟؟ دخترانی با لینک های طلائی یا پسرانی از جنس نفس و هوا ؟ آنقدر بیشتر خواهد شد روزی که نتوانی بشماری؟ ؟ نه ، نه آغوش های عمیق و صمیمی نه بوسه های آتشین نه جملات عاشقانه […]
ادامه مطلب

مترسک

                    آهای دخترِ جسورِ قصه های عشقانه ام ترا انتظار من و مرا ناز شِکرینت به لبِ بامِ پیری رساند. چقدر دیر آمدی . بر دلِ عاشق من ، با سفره ی سیر آمدی . بر خوابِ یک پشتِ بامِ روستائی من اختران میشمردم و تو […]
ادامه مطلب

روزه نور

سحر آمد با چکاوکی که بر منقار داشت شاخه ی زیتون ، آسمان بوی ترا گرفت ابرها خندیدن کویر سیراب شد و چشمان من روشن . لیلی از راه رسید با کوله باری از تبسم ، آفتاب رقص کنان در آسمان بالا و پائین پرید شبی در کار نبود ستاره ها در انتظار دیدنت روزه […]
ادامه مطلب

… و فراق ِجانسوزی دیگر

                    خزان ورماخ بوگلشنه یاراشمیر بوتزلیگه  سنه اولوم یاراشمیر چوخ تیزیدی سن بیزدن آیریلدون بالا جانی بوکفن هیچ سنه یاراشمیر   زندگی در گذر است و هر چه بیشتر عمر میکنیم شاهد مصیبتهای بیشتری میشویم که سنگینی اشان از اتفاقات شیرنش خیلی زیاداست. زنده ماندن و […]
ادامه مطلب

شبی دیجور …

                    🌺🌹💐🌼 آغاز میکنم دگر بار شب دیجوری بی پایان کم شده حجم باغ از نوای آشنایِ عشاق بر تن درختی نمانده تکه برگی نیز داعیان عشق کهن چرا نمیگیرند از آنها سراغ؟ نغمه ها غریبانه شده ناله ها آشنا کجا رفت آن همه میثاق ؟ […]
ادامه مطلب

بن بست وفا ….

                      سلام لیلی جانم امشب برف بارید دوباره لباسهایم را پوشیدم و دستکش هائی را که با دستان ظریفت بافته بودی دستم کردم اولین قدم روی برفهای زیبای سفید رد پاهای من بود همه جای کوچه را نگاه کردم ردی از تو نبود تا دم […]
ادامه مطلب

وهم …

            به گنجه ی خیالاتی کهن در عمق بی وزنی وهم های نو ورق میزنم کتاب پوسیده ی آرزوها را ، آرزوهائی که آرزو ماندند و امیدهائی که بر باد رفتند. بیاد می آورم روزهائی چون امروز را که بیمار بودم و تو تیمارگری رئوف مهربان و عاشق وقتی زیر […]
ادامه مطلب

طلوع

            مینویسم از تو از آذری زرین از شکوفه ی آذرین دستانت را می سرایم چشمانت را بو میکشم و بر ذهنت راه می روم ای بهترین غنچه ی حضورت را باز کرد ” آرزو ” و من بجای تو شکفتم چه زود تو معصومیت حیاتی بر ظهور هر روزه […]
ادامه مطلب

جا مانده …

                      و جا ماندگانِ طریق عشق را ارمغانی آورید از گرد راهِ دوست من در طلب عشق بر سر دو راهیِ نور نمیبینم خود را بر عَلمِ مانده بر جا میفرستم نگاهم را ای شاهدانِ سپیده و طلوع به ره عیاران ببندید کنجِ سکوت را […]
ادامه مطلب

این فقط یک سوال نیست

              یادت هست؟؟ وقتی شب بودی ماهت شدم با مهتاب خویش چراغ راهت شدم به ابرینه روزهای دلتنگی خورِ تابانت و در گره ترین اندیشه هایت شانه ات خنده بر لبت آوردم از سلولِ تنهائی ات در آوردم تو مال من شدی من مال تو شدم ایام گذشت شب […]
ادامه مطلب

باید بنویسم …

              باید بنویسم نه برای کسی نه برای آیندگان نه برای خودم ، باید بنویسم چون هنوز هستم . از لرزش صدائی که پس از اولین تماسش بر وجودم افتاد از شوق نگاهی که اولین بار دیدمش از گریه های غریبانه ای که اندوه فراق داشتم از خنده های […]
ادامه مطلب

کویر سکوت

                        در شبِ سردی کویری پابه پای خیال خویش دست در دست سکوت می شمارم اختران آسمان. نمیدانم ستارگان مال آسمانند یا آسمان صاحب آنها. در توهمی غریب تو را میبینم دستت را کودکی گرفته تو پیر شدی حکایتیست عجیب ! سرما به آغوش […]
ادامه مطلب

رقیمه ی شریفه ی لیلی …

                      لیلی جانم جانم بفدایت نامه ات رسید برایم نوشتی : 🌺🌹💐🌼🌷🌺🌹💐🌼🌷 مجنونم دیوانه ی دوست داشتنی ام مثل تو نمیتوانم از حسرت و درد فراق و شوق عشق بنویسم. نامه ات چشمان همیشه خیسم را با هق هق های بی وقفه عجین کرد. من […]