ادامه مطلب

تشکر …

بنام خداوند جان آفرین آغازِ آخرین سالِ قرنِ حاضر برای خیلی از ما ایرانی ها و صد البته برای تمام مردم دنیا توام بود با غم و درد و ترس و مریضی و نگرانی ، من در این بهارِ خزان پوش شاهد فراق ابدی یارِ عزیزی بودم که بیش از چهار دهه از عمرمان را […]
ادامه مطلب

اضداد …

                    🌺🌹💐🌼 آدمها میروند،اما دو چیز آزار دهنده پس از رفتنشان در روان و دل طرف دیگرشان میگذارند . یکی تلخی زخمهائی که هیچ وقت التیام نمیبابند و دیگری خاطرات شیرینی که با هیچ چیز دیگری نمیتوان جایگزینشان کرد.حالا ما میمانیم و هم زخمشان را میکشیم […]
ادامه مطلب

مترسک ….

              امشب ساده تر از هر روز رها و بی پرده ، عاریت گرفته رنگ رخساره از یک مرده ، گذشته از آه و درد و سوز برایت مینویسم ، تا بدانی هنوز  ، زیر زخمهایِ خفا و سکوت و دروغ دوست دارم تا بشنوم باز ، در کلامت […]
ادامه مطلب

صدا …

                    امروز صدایت را شنیدم در انبوه وهم و خیال و سکون بر ابریشم نوایت گوش دل اجیر کردم ، تو خندیدی من گریه کردم عبور کردم از پیچ اساطیر و الهه های مقروض به التماس عشاق ، تو نبودی تا ببینی بعد از تو صدایت […]
ادامه مطلب

آلزایمر …

                      هر دم در طلوع در غروب در خلوت و جلوت هجوم می آوری به سکوتِ سکونم میبری با خویش به رویاهای کهن به برف هائی که درتابستان میبارید و سراب هائی که در باران می آمد نمیتوانی خالی کنی ذهن آغشته به من ات […]
ادامه مطلب

تمثال …

                        چشمانت روشن بود خنده بر لب داشتی تو از دور در اوج من نگاهم گرهی در موج ، اندوه از نگاهم برداشتی . آسمان مهمان من تو اختر ِ آن با قلم موئی به دست رنگ سرخ برافراشتی . کودکی در درونت می […]
ادامه مطلب

لا اله الا لیلى …

                          یک بابایی بود، خوش‌صدا. موذنِ ده بود. در بیاتِ ترک اذان مى‌خواند، جگر کباب مى‌کرد. شبى این بابا با خودش گفت چرا این الله، عمریه که من سرِ محل سحر و ظهر و شب صداش مى‌کنم ولى یه بار جواب نداده؟ گذشت […]
ادامه مطلب

وهم …

            به گنجه ی خیالاتی کهن در عمق بی وزنی وهم های نو ورق میزنم کتاب پوسیده ی آرزوها را ، آرزوهائی که آرزو ماندند و امیدهائی که بر باد رفتند. بیاد می آورم روزهائی چون امروز را که بیمار بودم و تو تیمارگری رئوف مهربان و عاشق وقتی زیر […]
ادامه مطلب

این فقط یک سوال نیست

              یادت هست؟؟ وقتی شب بودی ماهت شدم با مهتاب خویش چراغ راهت شدم به ابرینه روزهای دلتنگی خورِ تابانت و در گره ترین اندیشه هایت شانه ات خنده بر لبت آوردم از سلولِ تنهائی ات در آوردم تو مال من شدی من مال تو شدم ایام گذشت شب […]
ادامه مطلب

رقیمه ی شریفه ی لیلی …

                      لیلی جانم جانم بفدایت نامه ات رسید برایم نوشتی : 🌺🌹💐🌼🌷🌺🌹💐🌼🌷 مجنونم دیوانه ی دوست داشتنی ام مثل تو نمیتوانم از حسرت و درد فراق و شوق عشق بنویسم. نامه ات چشمان همیشه خیسم را با هق هق های بی وقفه عجین کرد. من […]
ادامه مطلب

عزازیل !!

                      عزازیلی دیدم که به تلبیس جامه ی ایمان میفروخت ، رنگ رخسار از حدت گناه زرد وز شدت خجل سرخ . گام نهاد به سکون بی ریشه ام من ابلیس شدم او عزیز ، گرگی شدم گرسنه گوشت تنش رام دندانهای حریص در دایره […]
ادامه مطلب

من و من

                          امروز سرِ کوچه ی ابطال خودم را دیدم ، جامه ای زیبا بر قامت تنم ، سینه جلو آهنگی بر لب و کیفی پر از ابهام ، آویز از انگشتانِ نادمم عازم بود ، از میانبری غنی از خاطره سوی ناکجائی آشنا […]
ادامه مطلب

بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند!

                  نصرت رحمانی شاعری محزون با اشعاری بسیار دلنشین و زیبا که با گذشت ۲۰ سال از هجرتش هنوز هم در یاد و خاطرمان مانده است و گاه گداری این اشعار را زمزمه میکنیم . نصرت رحمانی را « نقّاش پلشتی ­های جامعه» «شاعر شعرهای سیاه»«شاعر شعرهای […]
ادامه مطلب

سفری در زمان ۲

                    🌺🌹💐🌼🌷 سالها گذشت در سال هزارو چهارصدو …. هستی ، تازه فهمیدی عاشق دلسوخته ات چند سالیست که خاک را بستر خویش کرده. حتی نشانی از مزارش نداری ، ذهنت ترا میبرد به سالها قبل ، ناخواسته دلت میگیرد ، اما یه آرامش شیرینی بر […]
ادامه مطلب

سفر در زمان

                  سفری در زمان… میروم به دی ماه سالیانی قبل که از زیر برفهای زمستانی تبریز بهاری نو رسیده شمیم حضورش مشام جانم را زنده کرد ، صدایش سکوت چهل ساله ی انتظارم را شکست و سراب کویریم را رود سیالِ حضورش ، چشمهای شهلائی نوای آسمانی […]