ادامه مطلب

شبی دیجور …

                    🌺🌹💐🌼 آغاز میکنم دگر بار شب دیجوری بی پایان کم شده حجم باغ از نوای آشنایِ عشاق بر تن درختی نمانده تکه برگی نیز داعیان عشق کهن چرا نمیگیرند از آنها سراغ؟ نغمه ها غریبانه شده ناله ها آشنا کجا رفت آن همه میثاق ؟ […]
ادامه مطلب

بن بست وفا ….

                      سلام لیلی جانم امشب برف بارید دوباره لباسهایم را پوشیدم و دستکش هائی را که با دستان ظریفت بافته بودی دستم کردم اولین قدم روی برفهای زیبای سفید رد پاهای من بود همه جای کوچه را نگاه کردم ردی از تو نبود تا دم […]
ادامه مطلب

لا اله الا لیلى …

                          یک بابایی بود، خوش‌صدا. موذنِ ده بود. در بیاتِ ترک اذان مى‌خواند، جگر کباب مى‌کرد. شبى این بابا با خودش گفت چرا این الله، عمریه که من سرِ محل سحر و ظهر و شب صداش مى‌کنم ولى یه بار جواب نداده؟ گذشت […]
ادامه مطلب

طلوع

            مینویسم از تو از آذری زرین از شکوفه ی آذرین دستانت را می سرایم چشمانت را بو میکشم و بر ذهنت راه می روم ای بهترین غنچه ی حضورت را باز کرد ” آرزو ” و من بجای تو شکفتم چه زود تو معصومیت حیاتی بر ظهور هر روزه […]
ادامه مطلب

عزازیل !!

                      عزازیلی دیدم که به تلبیس جامه ی ایمان میفروخت ، رنگ رخسار از حدت گناه زرد وز شدت خجل سرخ . گام نهاد به سکون بی ریشه ام من ابلیس شدم او عزیز ، گرگی شدم گرسنه گوشت تنش رام دندانهای حریص در دایره […]
ادامه مطلب

من و من

                          امروز سرِ کوچه ی ابطال خودم را دیدم ، جامه ای زیبا بر قامت تنم ، سینه جلو آهنگی بر لب و کیفی پر از ابهام ، آویز از انگشتانِ نادمم عازم بود ، از میانبری غنی از خاطره سوی ناکجائی آشنا […]
ادامه مطلب

سنه اُلوم یاراشمیر بالام …

اُولوم سنه یاراشمیر بالام … حدود بیست سال قبل وقتی دختر شش روزه ام را از دست دادم و پیکر ناز و کوچکش را بخاک سپردم تا مدتهای مدیدی در خفا و دور از چشم همه اشک ماتم میریختم و بر این سرنوشتم می اندیشیدم ، نه خنده هایش را دیده بودم نه گریه هایش […]
ادامه مطلب

سفری در زمان ۳

            🌺🌹💐🌼🌷   صد سال گذشت … انگار هیچ یک از ما در محلی به نام کره ی زمین زندگی نکرده ایم ، خیلی سریع گذشت ،از نوزادی و خردسالی که هیچ خاطره ای نمانده ، بعد از  آن دوران نیز روزگار به سرعتی فراتر از آنچه فکر میکردیم گذشت […]
ادامه مطلب

سفر در زمان

                  سفری در زمان… میروم به دی ماه سالیانی قبل که از زیر برفهای زمستانی تبریز بهاری نو رسیده شمیم حضورش مشام جانم را زنده کرد ، صدایش سکوت چهل ساله ی انتظارم را شکست و سراب کویریم را رود سیالِ حضورش ، چشمهای شهلائی نوای آسمانی […]
ادامه مطلب

… تیر

                      … و ”  تیر  ”  از قوس حیاتم برشتافت ، تیرِ نگاهم آغشته به سمی منفور از بیدادیِ  خواب آلودش بر دلِ دیروز نشست ، من پناه آوردم به زیستن به بی مرگی به رُستن به مرداد ، از اردوی بهشتئی جهنمی که حادثه […]
ادامه مطلب

منِ من

هر که گوید او منم او من نشد    خوشه او قابل خرمن نه شد    من نشو از من بشو تا من شوی    خوشه شو تا قابل خرمن شوی   “مولانا“   منیت و خود بینی نشان جهل است، انسان خود بین در عین حال اینکه خود را عالم میداند ، دارای ابعاد […]
ادامه مطلب

دیشب خواب دیدم برف آمده

                    دیشب خواب دیدم برف باریده شکوفه های باورم یخ زدند میوه های ایمانم افتادند سرزمینِ سبز و گرم دلم را حجم سفیدِ برف سرد کرده ، سیبلِ چشمانم آماجِ تیرِ نفرتت و لبخندهای آرامشم به بورانِ نگاهت آغشته گشته ، سپیده سر زد خدا بیدارم […]
ادامه مطلب

پدرم …

هوالباقی تا که بدنیا پدری داشتم هم نفس و تاج سری داشتم ملک شرف را همه فیض امید چرخ ادب را قمری داشتم مشعل روشنگر راه حیات همچو پدر همسفری داشتم                     سی ام خرداد ماه یادآور تلخ ترین مصیبت زندگی ام ، هجرت غریبانه ی […]