ادامه مطلب

سلسله رز

                    تازیانه میزند هر نگاهت بر تنِ راه ، خار گشته سلسله ی رُز در نمایش گل از هر نگاه . بر باد رفت آشیانِ بلبل خزان زد خرمن زرد سنبل هر آینه از سوز و گداز و آه . تو را سزاوار نبود گلچینی به […]
ادامه مطلب

لشگر نیم جانم …

                    بر تن شب لباسی از نور دوختی زجه ها ، ناله ها از شبگردان گرفته در دامن صبح آویختی . نهان شدی از چشمی عاشق نپندار گم شدی رفتی یا در سکون خانه ساختی . تو در میان جان منی بچشمم ظاهر و یا غائبی […]
ادامه مطلب

الهی …

              سلام صاحب سپاسی از اعماق وجود بایدت که به عناینی دگر بار ازکلامی درسِ بصیرت و دانائی میدهی و صبر و تحمل را آزمونی دیگر قرار داشته و می آموزی که قضاوت نکنم و بر حریمِ بندگانت واردنگردم و بترسم از ترسِ خلق الله که جز از تو […]
ادامه مطلب

اشتباه …

                      دیشب یواشکی ترا یاد کردم نایره ای برخواست سوزاند سرا پای مرا تو آتشی بودی بر خرمن دل من اشتباه کردم دیده از شب بر تافتم آئینه ای در قلبم بافتم تو خشت خام بودی و من ، مرآتی که شکاف برداشتم برگیر نامت […]
ادامه مطلب

شاعران دروغ میگویند …

                    شاعران دروغ میگویند نه تو لیلا بودی نه او مجنون . جعد مشکینش شکنج نداشت بر سرش فقط موئی بود بلندتر از مردان . و او درنگاهش حجم تنت را دوست میداشت ، نه  ، مجنون نبود در چشمانش هیچ حیوانی ننشسته بود . صدایش […]
ادامه مطلب

مترسک

                    آهای دخترِ جسورِ قصه های عشقانه ام ترا انتظار من و مرا ناز شِکرینت به لبِ بامِ پیری رساند. چقدر دیر آمدی . بر دلِ عاشق من ، با سفره ی سیر آمدی . بر خوابِ یک پشتِ بامِ روستائی من اختران میشمردم و تو […]
ادامه مطلب

لیلا …

                    لیلی سلامم را بیاویز برچهارچوب چشمت که بر نرگسانِ خمارینت بوسه خواهد زد ، لیلی جانم ، مجنون های شهرت خانه بر باد میدهند در کوچه ها صدایت میکنند ، طبیبان و شحنه ها بی خبر ازتو به بندش میکشند. کجایی لیلی تمام مجنونیتم را […]
ادامه مطلب

اربعین جعفر

                    کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت … ناباوری و عدم پذیرش و گنجایش مصیبتی در این حد هنوز بعد از چهل روز از فراق جانسوز و جانگدازت تمام ابعاد روحی و جسمی ام را در بر گرفته است و هنوز هم منتظر تماسهایت هستم […]
ادامه مطلب

روزه نور

سحر آمد با چکاوکی که بر منقار داشت شاخه ی زیتون ، آسمان بوی ترا گرفت ابرها خندیدن کویر سیراب شد و چشمان من روشن . لیلی از راه رسید با کوله باری از تبسم ، آفتاب رقص کنان در آسمان بالا و پائین پرید شبی در کار نبود ستاره ها در انتظار دیدنت روزه […]
ادامه مطلب

شبی دیجور …

                    🌺🌹💐🌼 آغاز میکنم دگر بار شب دیجوری بی پایان کم شده حجم باغ از نوای آشنایِ عشاق بر تن درختی نمانده تکه برگی نیز داعیان عشق کهن چرا نمیگیرند از آنها سراغ؟ نغمه ها غریبانه شده ناله ها آشنا کجا رفت آن همه میثاق ؟ […]
ادامه مطلب

اضداد …

                    🌺🌹💐🌼 آدمها میروند،اما دو چیز آزار دهنده پس از رفتنشان در روان و دل طرف دیگرشان میگذارند . یکی تلخی زخمهائی که هیچ وقت التیام نمیبابند و دیگری خاطرات شیرینی که با هیچ چیز دیگری نمیتوان جایگزینشان کرد.حالا ما میمانیم و هم زخمشان را میکشیم […]
ادامه مطلب

بن بست وفا ….

                      سلام لیلی جانم امشب برف بارید دوباره لباسهایم را پوشیدم و دستکش هائی را که با دستان ظریفت بافته بودی دستم کردم اولین قدم روی برفهای زیبای سفید رد پاهای من بود همه جای کوچه را نگاه کردم ردی از تو نبود تا دم […]
ادامه مطلب

صدا …

                    امروز صدایت را شنیدم در انبوه وهم و خیال و سکون بر ابریشم نوایت گوش دل اجیر کردم ، تو خندیدی من گریه کردم عبور کردم از پیچ اساطیر و الهه های مقروض به التماس عشاق ، تو نبودی تا ببینی بعد از تو صدایت […]
ادامه مطلب

تمثال …

                        چشمانت روشن بود خنده بر لب داشتی تو از دور در اوج من نگاهم گرهی در موج ، اندوه از نگاهم برداشتی . آسمان مهمان من تو اختر ِ آن با قلم موئی به دست رنگ سرخ برافراشتی . کودکی در درونت می […]
ادامه مطلب

لا اله الا لیلى …

                          یک بابایی بود، خوش‌صدا. موذنِ ده بود. در بیاتِ ترک اذان مى‌خواند، جگر کباب مى‌کرد. شبى این بابا با خودش گفت چرا این الله، عمریه که من سرِ محل سحر و ظهر و شب صداش مى‌کنم ولى یه بار جواب نداده؟ گذشت […]