ادامه مطلب

جای خالی …

                    جای خالیِ مرا چه کسی پر خواهد کرد؟؟ دخترانی با لینک های طلائی یا پسرانی از جنس نفس و هوا ؟ آنقدر بیشتر خواهد شد روزی که نتوانی بشماری؟ ؟ نه ، نه آغوش های عمیق و صمیمی نه بوسه های آتشین نه جملات عاشقانه […]
ادامه مطلب

تشکر …

بنام خداوند جان آفرین آغازِ آخرین سالِ قرنِ حاضر برای خیلی از ما ایرانی ها و صد البته برای تمام مردم دنیا توام بود با غم و درد و ترس و مریضی و نگرانی ، من در این بهارِ خزان پوش شاهد فراق ابدی یارِ عزیزی بودم که بیش از چهار دهه از عمرمان را […]
ادامه مطلب

… و فراق ِجانسوزی دیگر

                    خزان ورماخ بوگلشنه یاراشمیر بوتزلیگه  سنه اولوم یاراشمیر چوخ تیزیدی سن بیزدن آیریلدون بالا جانی بوکفن هیچ سنه یاراشمیر   زندگی در گذر است و هر چه بیشتر عمر میکنیم شاهد مصیبتهای بیشتری میشویم که سنگینی اشان از اتفاقات شیرنش خیلی زیاداست. زنده ماندن و […]
ادامه مطلب

شبی دیجور …

                    🌺🌹💐🌼 آغاز میکنم دگر بار شب دیجوری بی پایان کم شده حجم باغ از نوای آشنایِ عشاق بر تن درختی نمانده تکه برگی نیز داعیان عشق کهن چرا نمیگیرند از آنها سراغ؟ نغمه ها غریبانه شده ناله ها آشنا کجا رفت آن همه میثاق ؟ […]
ادامه مطلب

اضداد …

                    🌺🌹💐🌼 آدمها میروند،اما دو چیز آزار دهنده پس از رفتنشان در روان و دل طرف دیگرشان میگذارند . یکی تلخی زخمهائی که هیچ وقت التیام نمیبابند و دیگری خاطرات شیرینی که با هیچ چیز دیگری نمیتوان جایگزینشان کرد.حالا ما میمانیم و هم زخمشان را میکشیم […]
ادامه مطلب

مترسک ….

              امشب ساده تر از هر روز رها و بی پرده ، عاریت گرفته رنگ رخساره از یک مرده ، گذشته از آه و درد و سوز برایت مینویسم ، تا بدانی هنوز  ، زیر زخمهایِ خفا و سکوت و دروغ دوست دارم تا بشنوم باز ، در کلامت […]
ادامه مطلب

” بهمن ” آمد …

                        من در اردوئی بهشتی در فصل فوران زیبائی در آستانه ی خرمنی زرینه در جشن وفائی کذاب مدفون شدم در آوار برف یخ زدم باورم شکست نگاهم در شگفت رخسارم زرد پاهایم سست و نگارم نگاشت نامه ی فراق آن روز ” بهمن […]
ادامه مطلب

بن بست وفا ….

                      سلام لیلی جانم امشب برف بارید دوباره لباسهایم را پوشیدم و دستکش هائی را که با دستان ظریفت بافته بودی دستم کردم اولین قدم روی برفهای زیبای سفید رد پاهای من بود همه جای کوچه را نگاه کردم ردی از تو نبود تا دم […]
ادامه مطلب

من و من

                          امروز سرِ کوچه ی ابطال خودم را دیدم ، جامه ای زیبا بر قامت تنم ، سینه جلو آهنگی بر لب و کیفی پر از ابهام ، آویز از انگشتانِ نادمم عازم بود ، از میانبری غنی از خاطره سوی ناکجائی آشنا […]
ادامه مطلب

سنه اُلوم یاراشمیر بالام …

اُولوم سنه یاراشمیر بالام … حدود بیست سال قبل وقتی دختر شش روزه ام را از دست دادم و پیکر ناز و کوچکش را بخاک سپردم تا مدتهای مدیدی در خفا و دور از چشم همه اشک ماتم میریختم و بر این سرنوشتم می اندیشیدم ، نه خنده هایش را دیده بودم نه گریه هایش […]
ادامه مطلب

دکتر مرتضی …

                            بنام خدا   در این پست یکی از دست نوشته های مربوط به سال ۱۳۸۷ را بازنشر میکنم ، با احترام به پزشک عالیقدر جناب آقای ” مرتضی امیر کلاهی ” که از افتخارات شهرمان تبریز است . . . . […]
ادامه مطلب

دکتر مرتضی

پیر مرد با گامهائی کوتاه و متین ؛ تن رنجور خویش را کشید تا لب میز  ” دکتر ”  ؛   سمعکی به رنگ گوش داشت و کلاهی که به احترام دکتر در دستش بود و ته ریشی   سفید که حکایت رنج سالهای دور را با خود داشت . با صدائی نحیف و لرزان […]