ادامه مطلب

آلزایمر …

                      هر دم در طلوع در غروب در خلوت و جلوت هجوم می آوری به سکوتِ سکونم میبری با خویش به رویاهای کهن به برف هائی که درتابستان میبارید و سراب هائی که در باران می آمد نمیتوانی خالی کنی ذهن آغشته به من ات […]
ادامه مطلب

عزازیل !!

                      عزازیلی دیدم که به تلبیس جامه ی ایمان میفروخت ، رنگ رخسار از حدت گناه زرد وز شدت خجل سرخ . گام نهاد به سکون بی ریشه ام من ابلیس شدم او عزیز ، گرگی شدم گرسنه گوشت تنش رام دندانهای حریص در دایره […]
ادامه مطلب

سنه اُلوم یاراشمیر بالام …

اُولوم سنه یاراشمیر بالام … حدود بیست سال قبل وقتی دختر شش روزه ام را از دست دادم و پیکر ناز و کوچکش را بخاک سپردم تا مدتهای مدیدی در خفا و دور از چشم همه اشک ماتم میریختم و بر این سرنوشتم می اندیشیدم ، نه خنده هایش را دیده بودم نه گریه هایش […]
ادامه مطلب

بنگر چگونه دست تکان می‌دهم گویی مرا برای وداع آفریده‌اند!

                  نصرت رحمانی شاعری محزون با اشعاری بسیار دلنشین و زیبا که با گذشت ۲۰ سال از هجرتش هنوز هم در یاد و خاطرمان مانده است و گاه گداری این اشعار را زمزمه میکنیم . نصرت رحمانی را « نقّاش پلشتی ­های جامعه» «شاعر شعرهای سیاه»«شاعر شعرهای […]
ادامه مطلب

… تیر

                      … و ”  تیر  ”  از قوس حیاتم برشتافت ، تیرِ نگاهم آغشته به سمی منفور از بیدادیِ  خواب آلودش بر دلِ دیروز نشست ، من پناه آوردم به زیستن به بی مرگی به رُستن به مرداد ، از اردوی بهشتئی جهنمی که حادثه […]
ادامه مطلب

منِ من

هر که گوید او منم او من نشد    خوشه او قابل خرمن نه شد    من نشو از من بشو تا من شوی    خوشه شو تا قابل خرمن شوی   “مولانا“   منیت و خود بینی نشان جهل است، انسان خود بین در عین حال اینکه خود را عالم میداند ، دارای ابعاد […]
ادامه مطلب

شیفت دیلیت !!!

هفته ی پیش یار دیرینم جعفر در یک سفر کوتاهی روشنی بخش چشم و مسرت دل شد سعادتی دست داد تا یک روز من ، ” مهمان ” ایشان باشم در سورپرایزی مرا به دیدن کسی بردند که بعد از چهل سال دوستی ، پارسال رفتاری با من کردند که از غریبه ها نیز چنین […]
ادامه مطلب

پاداش

پاداش میگیرم از پادشاهی مقیم پویا میشوم در عنفوانِ پیری پلشتی ها را پاک میکنم از پرده ی دل و پوری میشوم در پناهِ زردشت ، آئینم پاکی دینم پنداری در پرواز و ” پیر ” میشوم در طریقتی پر پیچ . دستت را پیله کن بر پرِ پروازم که هر پگاه بامن برافلاک پا […]
ادامه مطلب

چله …

                    و چهل روز گذشت ، چله ی نور ارزانیت باد که من چله ی سور میگرم در نبودنت ، هر سپیده هر شام نگاه میکنم آسمان را هنوز به گَرد نورت نرسیده  قمرِ  تنها ، من اما  به طوافِ کهکشانی میروم که سکوتِ ثنایم  به […]
ادامه مطلب

پدرم …

هوالباقی تا که بدنیا پدری داشتم هم نفس و تاج سری داشتم ملک شرف را همه فیض امید چرخ ادب را قمری داشتم مشعل روشنگر راه حیات همچو پدر همسفری داشتم                     سی ام خرداد ماه یادآور تلخ ترین مصیبت زندگی ام ، هجرت غریبانه ی […]
ادامه مطلب

… و هشتمین روز

                    و پس از خلقت بود ، هشتمین روز ، خدا قدری آسائید ، چه هفت روز پر کاری ، چه خلقتی ، وه چه شگفتیِ نابی ، اما هشتمین روز ، روزِ خدا نبود ، روز لعن بود و نفرین ، شیطان سخره بر سجده […]
ادامه مطلب

روان تشنه برآساید از وجود فرات …

روان تشنه برآساید از وجود فرات مرا فرات از سربرگذشت و تشنه ترم ***** تورقی در اوراقِ برگذشته ی ایام از آغاز سال جاری تا به امروز نه تنها هیچ امیدورجائی بر نجات و فرج ذهنی و روحی را نمایان نمی نماید ، بل ، دورنمای آینده را – چنانچه متهم به بدبینی و ناامیدی […]