ادامه مطلب

لاله ی واژگون

                    بر مشرقِ انتظارم هور جمالت طلوع کرد ، از حجب ، پرده ای از ابر آفتاب بر رخساره افکند. من از دیجور برزخی بازگشته ، نهان در خیالم چاهِ ویل ، در سکون خویش چنبره بر حنجره زده ، بناگاه هبوط خور دیدم . شکوفه […]
ادامه مطلب

” بهمن ” آمد …

                        من در اردوئی بهشتی در فصل فوران زیبائی در آستانه ی خرمنی زرینه در جشن وفائی کذاب مدفون شدم در آوار برف یخ زدم باورم شکست نگاهم در شگفت رخسارم زرد پاهایم سست و نگارم نگاشت نامه ی فراق آن روز ” بهمن […]
ادامه مطلب

این فقط یک سوال نیست

              یادت هست؟؟ وقتی شب بودی ماهت شدم با مهتاب خویش چراغ راهت شدم به ابرینه روزهای دلتنگی خورِ تابانت و در گره ترین اندیشه هایت شانه ات خنده بر لبت آوردم از سلولِ تنهائی ات در آوردم تو مال من شدی من مال تو شدم ایام گذشت شب […]
ادامه مطلب

کویر سکوت

                        در شبِ سردی کویری پابه پای خیال خویش دست در دست سکوت می شمارم اختران آسمان. نمیدانم ستارگان مال آسمانند یا آسمان صاحب آنها. در توهمی غریب تو را میبینم دستت را کودکی گرفته تو پیر شدی حکایتیست عجیب ! سرما به آغوش […]
ادامه مطلب

رقیمه ی شریفه ی لیلی …

                      لیلی جانم جانم بفدایت نامه ات رسید برایم نوشتی : 🌺🌹💐🌼🌷🌺🌹💐🌼🌷 مجنونم دیوانه ی دوست داشتنی ام مثل تو نمیتوانم از حسرت و درد فراق و شوق عشق بنویسم. نامه ات چشمان همیشه خیسم را با هق هق های بی وقفه عجین کرد. من […]
ادامه مطلب

مدادینه ۷

                    سلام لیلی جانم جانِ جانانم تا پاسخ رقیمه ی قبلی دل تاب نیاورد و بسانِ اینکه کنارم هستی و مثل ۲۰ سال قبل : زیر درخت نارونِ خانه امان سر بر سینه ام میگذاشتی و یک ریز در لابلای برگهای نارونِ سترون خونه امان دنبال […]
ادامه مطلب

مدادینه ۶

                      لیلی عزیزتر از جانم سبدپراز لاله های دل سوخته ی سلامم را پیشکشت میکنم. چند شبی است بسانِ خیلی از شبهایم آشفته گی رویاهایم به کابوسیهائی مبدل گشته که فقط چشمانِ زیبای آهو وَشَت میتوانند به سکونی ساکن رسانند. هنوز در این پایان راه […]
ادامه مطلب

پائیز …

                      آب میزنم کوچه های غبار گرفته ی خیالم را میچینم بر سر راهت جان باخته های مشتاقِ زرد و ارغوانت را ، ساعتی چند نمانده تا تحویل بگیرمت از انبوه سبزینه ی جنوبی ات ، لیلا دست در دستم نهاده به سر کوچه آمده […]
ادامه مطلب

آفتاب حضور

                            🌺🌹💐🌼🌷 دیگر هیچگاه بر سرراهی ننشست ، گذرگاهی نبود تا خط نگاهش را بچیند از دوش جاده . شب رسید دیده ی آغشته اش باربست از کولِ سنگین انتظار این طرف اما ناسوده از ناسره ای زرگون هنوز میشمارد گام های […]
ادامه مطلب

سفری در زمان ۳

            🌺🌹💐🌼🌷   صد سال گذشت … انگار هیچ یک از ما در محلی به نام کره ی زمین زندگی نکرده ایم ، خیلی سریع گذشت ،از نوزادی و خردسالی که هیچ خاطره ای نمانده ، بعد از  آن دوران نیز روزگار به سرعتی فراتر از آنچه فکر میکردیم گذشت […]
ادامه مطلب

سفر پاییزی

                    برگ ستم دیده ی پائیزی سوی بهارِ یادها می آید ، به ذوقِ خاطره های مدفون بر دل نامردمی ها در شمالی ترین قطب دلها ، آنجا که کلبه ی دلش از یخ بود و گرمای عشقم گم ، مرا در سردترین نکته ی دلت […]
ادامه مطلب

شیفت دیلیت !!!

هفته ی پیش یار دیرینم جعفر در یک سفر کوتاهی روشنی بخش چشم و مسرت دل شد سعادتی دست داد تا یک روز من ، ” مهمان ” ایشان باشم در سورپرایزی مرا به دیدن کسی بردند که بعد از چهل سال دوستی ، پارسال رفتاری با من کردند که از غریبه ها نیز چنین […]
ادامه مطلب

پاداش

پاداش میگیرم از پادشاهی مقیم پویا میشوم در عنفوانِ پیری پلشتی ها را پاک میکنم از پرده ی دل و پوری میشوم در پناهِ زردشت ، آئینم پاکی دینم پنداری در پرواز و ” پیر ” میشوم در طریقتی پر پیچ . دستت را پیله کن بر پرِ پروازم که هر پگاه بامن برافلاک پا […]
ادامه مطلب

رسالت عشق

به ذکری یونسییه ایوب ترین صبرم را به گلستان ابراهیم خواهم داد. از دینِ آزر جدا به نیلِ موسی خواهم رسید ، من بر پیکر درختِ زکریا تیغ نخواهم زد کافر میشوم به دینِ تو و میسازم مذهبی از عشق ، طریقی برای توبه نیست ، رسالتِ عشق صداقت است و من بر سریرش ساکن […]
ادامه مطلب

” آتا “

                    بسپار به من کوه ثقیلِ دردهایت را شانه هایم کوچک توانم کم دلم اما تاب هق هقِ تو را ندارد تو بزرگی و اندوهت بزرگتر بگذار من نیز در طریقِ غمهایت شانه به شانه ات آیم نامت معصومیتِ گم شده ی من است و داغت […]