ادامه مطلب

من و من

                          امروز سرِ کوچه ی ابطال خودم را دیدم ، جامه ای زیبا بر قامت تنم ، سینه جلو آهنگی بر لب و کیفی پر از ابهام ، آویز از انگشتانِ نادمم عازم بود ، از میانبری غنی از خاطره سوی ناکجائی آشنا […]
ادامه مطلب

سنه اُلوم یاراشمیر بالام …

اُولوم سنه یاراشمیر بالام … حدود بیست سال قبل وقتی دختر شش روزه ام را از دست دادم و پیکر ناز و کوچکش را بخاک سپردم تا مدتهای مدیدی در خفا و دور از چشم همه اشک ماتم میریختم و بر این سرنوشتم می اندیشیدم ، نه خنده هایش را دیده بودم نه گریه هایش […]
ادامه مطلب

آفتاب حضور

                            🌺🌹💐🌼🌷 دیگر هیچگاه بر سرراهی ننشست ، گذرگاهی نبود تا خط نگاهش را بچیند از دوش جاده . شب رسید دیده ی آغشته اش باربست از کولِ سنگین انتظار این طرف اما ناسوده از ناسره ای زرگون هنوز میشمارد گام های […]
ادامه مطلب

گنبد چراغانی به سر …

                          🌺🌹💐🌼🌷 وقتی مینویسم از خود به تو میرسم و چون از تو نویسم به خود ، در برهوتی شگفت بهاری میبینم در طوفانِ شن ، یکی اسیرِ آغوشی سرد وآن دگر گنبدِ چراغانی به سر … به کوچه های تنگ خاطره ، […]
ادامه مطلب

أَشْکُو بَثِّی وَحُزْنِی إِلَى اللَّهِ …

                            أَشْکُو بَثِّی وَحُزْنِی إِلَى اللَّهِ …
ادامه مطلب

سفری در زمان ۳

            🌺🌹💐🌼🌷   صد سال گذشت … انگار هیچ یک از ما در محلی به نام کره ی زمین زندگی نکرده ایم ، خیلی سریع گذشت ،از نوزادی و خردسالی که هیچ خاطره ای نمانده ، بعد از  آن دوران نیز روزگار به سرعتی فراتر از آنچه فکر میکردیم گذشت […]
ادامه مطلب

حسن دائی…

حسن دائی … اسمش حسن بود تمام حُسن های یک انسان نیکو سیرت را میشد در چشمان و نگاه و خنده هایش به تماشا نشست. مردی بسیار مهربان و خوش مشرب و خوش صحبت و بشدت شوخ طبع ، دائی همسرم بودند ، سالها پیش در همسایگی یک چلو پز حرفه ای و نامدار مغازه […]
ادامه مطلب

سفری در زمان ۲

                    🌺🌹💐🌼🌷 سالها گذشت در سال هزارو چهارصدو …. هستی ، تازه فهمیدی عاشق دلسوخته ات چند سالیست که خاک را بستر خویش کرده. حتی نشانی از مزارش نداری ، ذهنت ترا میبرد به سالها قبل ، ناخواسته دلت میگیرد ، اما یه آرامش شیرینی بر […]
ادامه مطلب

سفر در زمان

                  سفری در زمان… میروم به دی ماه سالیانی قبل که از زیر برفهای زمستانی تبریز بهاری نو رسیده شمیم حضورش مشام جانم را زنده کرد ، صدایش سکوت چهل ساله ی انتظارم را شکست و سراب کویریم را رود سیالِ حضورش ، چشمهای شهلائی نوای آسمانی […]
ادامه مطلب

… تیر

                      … و ”  تیر  ”  از قوس حیاتم برشتافت ، تیرِ نگاهم آغشته به سمی منفور از بیدادیِ  خواب آلودش بر دلِ دیروز نشست ، من پناه آوردم به زیستن به بی مرگی به رُستن به مرداد ، از اردوی بهشتئی جهنمی که حادثه […]
ادامه مطلب

جغد زمستانی

                    در جغرافیای حیات استوائی ترین عشقم را هدیه دادم به قطبی ترین دلی ، صدایش بورانی نگاهش تگرگ و دستانی عاریت گرفته از مترسکی جالیزی ، ساکن پائیزم و آب ، روانِ جاریم ، دِی آمد و چون شوم بومی اسیر به غارتی مغولانه برد […]
ادامه مطلب

سفر پاییزی

                    برگ ستم دیده ی پائیزی سوی بهارِ یادها می آید ، به ذوقِ خاطره های مدفون بر دل نامردمی ها در شمالی ترین قطب دلها ، آنجا که کلبه ی دلش از یخ بود و گرمای عشقم گم ، مرا در سردترین نکته ی دلت […]
ادامه مطلب

بشکن …

                    بِشکن بشکنه من می شکنم و صدای شکستنم را میفرستم به اوج افلاک می شکنم تا دگر بار در سیطره ی سبزیِ امید بودنی نو را با نابودنی کهن شکوفا کنم من ، منِ دروغینم را به کویرِ نابودی میدهم و در آبستنِ حادثه ای […]
ادامه مطلب

منِ من

هر که گوید او منم او من نشد    خوشه او قابل خرمن نه شد    من نشو از من بشو تا من شوی    خوشه شو تا قابل خرمن شوی   “مولانا“   منیت و خود بینی نشان جهل است، انسان خود بین در عین حال اینکه خود را عالم میداند ، دارای ابعاد […]
ادامه مطلب

بدرود …

قدم میزنم تنهائی ام را در کوچه پس کوچه های خیال ، پر کردم خورجین اندیشه از محال ، سوی مقصودی بنامِ ” نبودن ” . می سپارم نا رفته های کهن را ، میروم عجالتا و میدهم به شما کلون های ساکن را . در تفکرِ سیری مصلوب به ذکر می آورم الکن زبانی […]