ادامه مطلب

امام زاده …

                    تا همین امروز پنجشنبه ها بیشتر از هر روز دیگر میهمان خلوت های ناشکسته ام بودی شاید بیاد نداشته باشی سالها پیش فقط تو بودی که دلم را ربودی چقدر با ذوق از سفرهایت میگفتی همان امامزاده که هرهفته باهم میرفتیم و سالها بعد تو […]
ادامه مطلب

شبی دیجور …

                    🌺🌹💐🌼 آغاز میکنم دگر بار شب دیجوری بی پایان کم شده حجم باغ از نوای آشنایِ عشاق بر تن درختی نمانده تکه برگی نیز داعیان عشق کهن چرا نمیگیرند از آنها سراغ؟ نغمه ها غریبانه شده ناله ها آشنا کجا رفت آن همه میثاق ؟ […]
ادامه مطلب

اضداد …

                    🌺🌹💐🌼 آدمها میروند،اما دو چیز آزار دهنده پس از رفتنشان در روان و دل طرف دیگرشان میگذارند . یکی تلخی زخمهائی که هیچ وقت التیام نمیبابند و دیگری خاطرات شیرینی که با هیچ چیز دیگری نمیتوان جایگزینشان کرد.حالا ما میمانیم و هم زخمشان را میکشیم […]
ادامه مطلب

مترسک ….

              امشب ساده تر از هر روز رها و بی پرده ، عاریت گرفته رنگ رخساره از یک مرده ، گذشته از آه و درد و سوز برایت مینویسم ، تا بدانی هنوز  ، زیر زخمهایِ خفا و سکوت و دروغ دوست دارم تا بشنوم باز ، در کلامت […]
ادامه مطلب

” بهمن ” آمد …

                        من در اردوئی بهشتی در فصل فوران زیبائی در آستانه ی خرمنی زرینه در جشن وفائی کذاب مدفون شدم در آوار برف یخ زدم باورم شکست نگاهم در شگفت رخسارم زرد پاهایم سست و نگارم نگاشت نامه ی فراق آن روز ” بهمن […]
ادامه مطلب

بن بست وفا ….

                      سلام لیلی جانم امشب برف بارید دوباره لباسهایم را پوشیدم و دستکش هائی را که با دستان ظریفت بافته بودی دستم کردم اولین قدم روی برفهای زیبای سفید رد پاهای من بود همه جای کوچه را نگاه کردم ردی از تو نبود تا دم […]
ادامه مطلب

صدا …

                    امروز صدایت را شنیدم در انبوه وهم و خیال و سکون بر ابریشم نوایت گوش دل اجیر کردم ، تو خندیدی من گریه کردم عبور کردم از پیچ اساطیر و الهه های مقروض به التماس عشاق ، تو نبودی تا ببینی بعد از تو صدایت […]
ادامه مطلب

آلزایمر …

                      هر دم در طلوع در غروب در خلوت و جلوت هجوم می آوری به سکوتِ سکونم میبری با خویش به رویاهای کهن به برف هائی که درتابستان میبارید و سراب هائی که در باران می آمد نمیتوانی خالی کنی ذهن آغشته به من ات […]
ادامه مطلب

تمثال …

                        چشمانت روشن بود خنده بر لب داشتی تو از دور در اوج من نگاهم گرهی در موج ، اندوه از نگاهم برداشتی . آسمان مهمان من تو اختر ِ آن با قلم موئی به دست رنگ سرخ برافراشتی . کودکی در درونت می […]
ادامه مطلب

عَشَقه …

                    بر برکه ی نشسته در غم در سکوتی چهل ساله پیچش عشقه بر نیلوفران یا کشش نیلوفران ِ پر ناله جشن میگیرم میلاد گل را در عزائی که جا کرده بر خانه سکوت ِ شبانه را می شکنم جام فریاد بر میکشم تکیه  بر معصومیتی […]
ادامه مطلب

وهم …

            به گنجه ی خیالاتی کهن در عمق بی وزنی وهم های نو ورق میزنم کتاب پوسیده ی آرزوها را ، آرزوهائی که آرزو ماندند و امیدهائی که بر باد رفتند. بیاد می آورم روزهائی چون امروز را که بیمار بودم و تو تیمارگری رئوف مهربان و عاشق وقتی زیر […]
ادامه مطلب

طلوع

            مینویسم از تو از آذری زرین از شکوفه ی آذرین دستانت را می سرایم چشمانت را بو میکشم و بر ذهنت راه می روم ای بهترین غنچه ی حضورت را باز کرد ” آرزو ” و من بجای تو شکفتم چه زود تو معصومیت حیاتی بر ظهور هر روزه […]
ادامه مطلب

۵۱

                    🌺🌹💐🌼🌷 الا ای منِ در غوغا ، تا نشستم ندا زدی بر پا . میبوسم دستانِ مادرم را که در میان دو انگشت بر دهانم گرفت مشک مصفا ، من خاموش میکنم دو شمعِ بی رمق را و آغاز میکنم بر سایه اش حیاتی گهر […]
ادامه مطلب

جا مانده …

                      و جا ماندگانِ طریق عشق را ارمغانی آورید از گرد راهِ دوست من در طلب عشق بر سر دو راهیِ نور نمیبینم خود را بر عَلمِ مانده بر جا میفرستم نگاهم را ای شاهدانِ سپیده و طلوع به ره عیاران ببندید کنجِ سکوت را […]
ادامه مطلب

این فقط یک سوال نیست

              یادت هست؟؟ وقتی شب بودی ماهت شدم با مهتاب خویش چراغ راهت شدم به ابرینه روزهای دلتنگی خورِ تابانت و در گره ترین اندیشه هایت شانه ات خنده بر لبت آوردم از سلولِ تنهائی ات در آوردم تو مال من شدی من مال تو شدم ایام گذشت شب […]