ادامه مطلب

کلون …

🌺🌹💐🌼 امشب کلونِ در خانه را کسی زد ، سائلی بود یا ابن السبیلی یا آشنائی یا سایه ای از تو صدای غریبی داشت ، منِ همیشه منتظر باز نکردم دری را که تو از آن داخل نیائی… #مجید_جمشیدی_راد mjrad# naghmehayegharibaneh@ http://mjrad.ir
ادامه مطلب

بگذر …

                      🌺🌹💐🌼   میخواست بگوید دست بردار از سرم ، دید : دست بر چانه به اشارتِ انگشتی می دواند سویی دگر دُر لغزان بر گونه اش را ، نگاهی کرد بغضی فرو برد گفت : فکر ت را بردار از سرم ، از هاله […]
ادامه مطلب

… و فراق ِجانسوزی دیگر

                    خزان ورماخ بوگلشنه یاراشمیر بوتزلیگه  سنه اولوم یاراشمیر چوخ تیزیدی سن بیزدن آیریلدون بالا جانی بوکفن هیچ سنه یاراشمیر   زندگی در گذر است و هر چه بیشتر عمر میکنیم شاهد مصیبتهای بیشتری میشویم که سنگینی اشان از اتفاقات شیرنش خیلی زیاداست. زنده ماندن و […]
ادامه مطلب

کتابِ عشق

                    🌺🌹💐🌼     یادت هست اسم کتابهائی که برایت سرودم و تو بی ترتیب و درهم گذرا و در وهم با پولهای سیاه خریدی خواندی و غذایشان سپس خاک شد؟؟ ۳۲ حرف الفبائی بیش نبودند که ساختند داستانم را ، چقدر آسان کتیبه ی سنگیِ […]
ادامه مطلب

و باز هم تو … لیلی !

                      صبح شد بیدارم کردی من در بغلت خوابیده بودم و هنوز در شهد شیرینِ رویای امامزاده و چادر سفید گلدوزیت غرق بودم ، عطر نفس هایت روحانینتِ سبز حرم داشت و دیروز را چقدر نیکو گم کرده بودم ، چشمانِ مست و خمارینت خواب […]
ادامه مطلب

امام زاده …

                    تا همین امروز پنجشنبه ها بیشتر از هر روز دیگر میهمان خلوت های ناشکسته ام بودی شاید بیاد نداشته باشی سالها پیش فقط تو بودی که دلم را ربودی چقدر با ذوق از سفرهایت میگفتی همان امامزاده که هرهفته باهم میرفتیم و سالها بعد تو […]
ادامه مطلب

شبی دیجور …

                    🌺🌹💐🌼 آغاز میکنم دگر بار شب دیجوری بی پایان کم شده حجم باغ از نوای آشنایِ عشاق بر تن درختی نمانده تکه برگی نیز داعیان عشق کهن چرا نمیگیرند از آنها سراغ؟ نغمه ها غریبانه شده ناله ها آشنا کجا رفت آن همه میثاق ؟ […]
ادامه مطلب

اضداد …

                    🌺🌹💐🌼 آدمها میروند،اما دو چیز آزار دهنده پس از رفتنشان در روان و دل طرف دیگرشان میگذارند . یکی تلخی زخمهائی که هیچ وقت التیام نمیبابند و دیگری خاطرات شیرینی که با هیچ چیز دیگری نمیتوان جایگزینشان کرد.حالا ما میمانیم و هم زخمشان را میکشیم […]
ادامه مطلب

مترسک ….

              امشب ساده تر از هر روز رها و بی پرده ، عاریت گرفته رنگ رخساره از یک مرده ، گذشته از آه و درد و سوز برایت مینویسم ، تا بدانی هنوز  ، زیر زخمهایِ خفا و سکوت و دروغ دوست دارم تا بشنوم باز ، در کلامت […]
ادامه مطلب

” بهمن ” آمد …

                        من در اردوئی بهشتی در فصل فوران زیبائی در آستانه ی خرمنی زرینه در جشن وفائی کذاب مدفون شدم در آوار برف یخ زدم باورم شکست نگاهم در شگفت رخسارم زرد پاهایم سست و نگارم نگاشت نامه ی فراق آن روز ” بهمن […]
ادامه مطلب

بن بست وفا ….

                      سلام لیلی جانم امشب برف بارید دوباره لباسهایم را پوشیدم و دستکش هائی را که با دستان ظریفت بافته بودی دستم کردم اولین قدم روی برفهای زیبای سفید رد پاهای من بود همه جای کوچه را نگاه کردم ردی از تو نبود تا دم […]
ادامه مطلب

صدا …

                    امروز صدایت را شنیدم در انبوه وهم و خیال و سکون بر ابریشم نوایت گوش دل اجیر کردم ، تو خندیدی من گریه کردم عبور کردم از پیچ اساطیر و الهه های مقروض به التماس عشاق ، تو نبودی تا ببینی بعد از تو صدایت […]
ادامه مطلب

آلزایمر …

                      هر دم در طلوع در غروب در خلوت و جلوت هجوم می آوری به سکوتِ سکونم میبری با خویش به رویاهای کهن به برف هائی که درتابستان میبارید و سراب هائی که در باران می آمد نمیتوانی خالی کنی ذهن آغشته به من ات […]
ادامه مطلب

تمثال …

                        چشمانت روشن بود خنده بر لب داشتی تو از دور در اوج من نگاهم گرهی در موج ، اندوه از نگاهم برداشتی . آسمان مهمان من تو اختر ِ آن با قلم موئی به دست رنگ سرخ برافراشتی . کودکی در درونت می […]
ادامه مطلب

عَشَقه …

                    بر برکه ی نشسته در غم در سکوتی چهل ساله پیچش عشقه بر نیلوفران یا کشش نیلوفران ِ پر ناله جشن میگیرم میلاد گل را در عزائی که جا کرده بر خانه سکوت ِ شبانه را می شکنم جام فریاد بر میکشم تکیه  بر معصومیتی […]