۴۰۰ بمناسبت چهارصدمین پستِ اینستاگرامی

.

 

بنام خدا

 

در چهارصدمین پست اینستاگرامم دلم میخواهد تورقی بر ایامِ ماضی داشته باشم .از شش سال پیش که برای اولین بار اینستاگرام را نصب کردم سیصدو نودو نه پست ثابت داشته ام ، بگذریم از پستهائی که به تقاضای بعضی از عزیزان مجبور به حذفش شدم و یا پستهای موقت بوده اند.این پست اما بیشتر رنگ اندوه دارد و حسرت، از حوادث و رویدادهائی سخن میگویم که روانم را طی پانزده ماهِ گذشته دچار آشفتگی و جانم را بیمار و تنم را رنجور کرده.عزیزانی از روی عنایت در پیامهای خصوصی تذکر میدهند که رها شو و برای مخاطبینت هم انرژی مثبت بده ، بر اندیشه اشان بوسه میزنم و میگویم که عفوم کنید که اگر نگویم و ننویسم بمانند این است که نیستم.

 

اوایل سال نودو شش ارتباط کاریم را با کسی که نزدیک به یک دهه باهم بودیم بطور کامل قطع کردم، هرچند ازقبل نیز بدلیل ناانصافی و نیک نانگری اشان بشدت دچار تزلزل شده بود.مدیرانی که بجای تسلیح به علم و اندیشه ی روز ، به سلاح فریاد و دستور مسلح هستند ، حتی با کسانی که سطر به سطرِ روزهای سختِ کتابِ پیشرفت را باهم خوانده اند.نگاهِ قبیله ای و دوست و همکار امین را غریبه پنداشتن و جایگزین با فامیل کردن تنها بخشی کوچک از قصه ی پر غصه ی کاری بود که هیچگاه انتظارش را نداشتم.

 

اردوی بهشت سال نودو شش را در بهشت سرزمینم “شمال ” زدم، اردوئی بسیار بیاد ماندنی و زیبا و البته با اهدافِ کاری که بخشی محقق نگشت.دیدار با یارانِ جان و جانانِ یار ، با عزیزانی که در شمال و تهران روزهای زیبا و بیادماندنی را با همراهی های جانانه شاهدبودم.خاطره ی آن روزها را تا پایان عمرم بعنوان نقطه ای درخشان در ضمیر خاطرم خواهم داشت.در بازگشت اما هجوم طوفانِ هجران و غم با عروج برادرزاده ام “آیلار” تمامِ زندگیم را تحت الشعاع قرارداد و اندوهی پایدار را سبب گشت.تابستان اما همراه بود با تجربه ای جدید از مدیرانی که بخشی از ارتزاقشان حقوق کارکنانشان بود و نهایت سعی اشان در کسب سود و بهره ی بیشتر حتی به قیمت دزدی ، و شگفتا که تعصباتِ خشک دوستانی که دزدی و دست بردن به جیبِ کارگران را تفسیر به رای میکردند و سابقه ی نزدیک به بیست سال رفاقت را به تعصبی خشک فروختند و آنچه در نهادشان بود را به منصه ی ظهور رساندند.

 

… و ای کاش میتوانستم از دریدنِ حریمی مقدس سخن بگویم که نمیتوانم…

 

فشار روحی و روانی اعمال خویش و نزدیکان مرا برد به سرزمینی که هرگز تصورش را هم نمیکردم، سرزمینِ وهم و خیال و بیماری و دارو ، آیا دارالمجانین بود؟ و من آیا هر رهگذری بیش نبودم ؟؟ اما هر چه بود تمام معادلاتِ اندیشه و تفکر و خیالم را به کلی به هم زد.و درمانش جز به عنایتِ عزیزانِ نَسبی نبود که باری دیگر به عنایتی دوستانه در ” شمال ” و پائیزی زیبا و شاعرانه مرهمی بر ریشِ دل نهاد و فارغ و آرام بازگشتم.

 

حکایتِ تلخ دیگر قصه ی رفاقتی چهل ساله بود که من در توهمِ سالیانِ پیش درتخیلی عجیب گم گشته بودم.یار فرنگ رفته ی ما نگو که در پیچاپیچِ زرق و برقِ فرنگ خویش را گم کرده است و بالاتر از دیگران میبیند خویش را ، در بازگشتی چند روزه به موطنِ خویش او را بی هیچ دیداری ، چنان یافتمش که غرور و تکبرو خود بزرگ بینی اش کار را از درآمدن شاخ بر سرم از شگفتی و تعجب ، فراتر برد و با خویش چنین گفتم که : به کجاها که ما آدمیان نمی رسیم …

 

متاسفم که اگر چهارصدمین پستم دلتان را بدرد آورده ، اما اگر نمی نوشتم گویا بدهی خویش را به دنیا و آدمیانش نداده بودم.

 

دارم هوای صحبت یاران رفته را  ، یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

 

بدرود.

 

ما را دنبال کنید

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

Optimization WordPress Plugins & Solutions by W3 EDGE