کویر سکوت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در شبِ سردی کویری
پابه پای خیال خویش
دست در دست سکوت
می شمارم اختران آسمان.
نمیدانم ستارگان مال آسمانند
یا آسمان صاحب آنها.
در توهمی غریب
تو را میبینم
دستت را کودکی گرفته
تو پیر شدی
حکایتیست عجیب !
سرما به آغوش کشیده
پهنه ی کویر را
آنسو تر اما آتشی بر پاست
یاد موسی میافتم
من اما نه قریبم
نه نعلینی به پا.
گم کرده ام خدای بیابان را
پس این صوت حزین
که برنشسته بر گوش
بسان خطیست ممتد
که جدا کرده خیابان را

چیست که مرا کرده مدهوش؟
سر به دوشِ خیال مینهم
آشفته ازین داستان شگرف
میچینم
دانه های تسبیحِ سرگشتگی را .
سپیده سرمیزند
شمیمِ جان نوازِ تنت
راه میرود بر خاطراتِ کهن
تو کنار من خوابیده ای
و زبانم الکن از هر سخن…
naghmehayegharibaneh@

ما را دنبال کنید

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

Optimization WordPress Plugins & Solutions by W3 EDGE