وهم …

 

 

 

 

 

 

به گنجه ی خیالاتی کهن

در عمق بی وزنی وهم های نو

ورق میزنم

کتاب پوسیده ی آرزوها را ،

آرزوهائی که آرزو ماندند

و امیدهائی که بر باد رفتند.

بیاد می آورم

روزهائی چون امروز را

که بیمار بودم و

تو تیمارگری

رئوف

مهربان

و

عاشق

وقتی زیر باران سرد پائیزی

خیس میشدم

آغوش گرمت

اضطراب از روان و

تپش از دل میکرفت ،

من شرمسار تو بودم و

چه زیبا میگفتی

جونمم میدم برات ،

بناگهان کسوفی رسید

خور تابان عشقم

در محاق ماند

باران سرد پائیزی

روحم را خیس کرد ،

تو اما

چتر بر سر

اغربا گرفتی ،

و بر چسب زدی

بر ساحت صداقتی

مانا ،

هشتگی بر زیر نامم  زدی

#روانی

#بیمار

#مجنون

زیاده بی جا نیز نگفتی

من

#مجنون بودم

حسود

و عاشق ،

تو رهی دیگر گزیدی

بمانند بی شمار مردمانی

که بیگانه ام پنداشتند ،

سکوت کردی

تا نهفته دردهای

آشکار شده را

به سنگی سرد بگویم،

میراندی

خویش را

و سوزاندی مرا ،

من امشب

زیر لحافِ بیداری ام

این شعر را

در ذهنم زمزمه میکنم ،

صبح که بیدار شدم

فراموشش کرده ام ،

اما

شیرینئی پنهان

در ته قلبم

جاری خواهد بو د

که خواهم دانست

نامی یا یادی از تو

بر دلم جاری گشته ،

نخواهم فهمید

دعایت کرده ام یا نفرین ،

اما هرچه باشد

تو در خیالاتم

قدم زده ای

و بر روح و روان معصومم

گام‌ نهاده ای .

میبندم کتاب تخیلاتم را

به گنجه میگذارم باز

تا در توهمی دوباره

به گاه جستن ِ تیمارگری رئوف

بازگشایم

دوباره ….

mjrad#

#مجید_جمشیدی_راد

naghmehayegharibaneh@

ما را دنبال کنید

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

code