من روزی آسمانی بودم

کوچک بودم ، معصوم ، عاشق ، دعاهام کوچکتر از کف دستانم بود و دلم

عاشق و راضی … کیف میکردم از اینکه روزه گرفته ام وخود را طلب کار

خدا میدانستم !!باید دعایم را مستجاب کند آخه من بچه خوبی ام …

صدای حزین  ” مداح ” با روانم آویخته بودو آمیخته با ذهن و اندیشه ام …

 بوی حلوای زنجبیل و سفره رنگین افطار و شب های

 به زور بیدارماندنی احیاء … ای خدا چه می شد احیاء صبح ها بشه ؟

  بزرگ شدم

 بزرگتر !

 

دیگر معصوم نبودم ، و عاشق هم . . . خواسته هام از خودم بزرگتر شده

بود و استجاب سر قله قاف بود و من پیاده ی پیاده …

 تجارت شرم  آور  ” مداح ”  جنگ بین خاطره و حال را رقم زده بود و

 من اسیر گذشته و حیران حال . . .

پیری دیدم با پوستین روباه و مرادی دیگرکه همیان همی می دوخت ! ! !

بعد افطار دیگه طلبکار خدا نبودم و بوی حلوا شیرینی نداشت .  .  .

اخمو شده ام ، بمانند پدرم ، شاید او هم

عاشقانه آمد و چهره اصیل دنیا را دید و اخمو شد …

من روزی آسمانی بودم 

 

مجید جمشیدی راد هفدهم امرداد۸۹

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

Optimization WordPress Plugins & Solutions by W3 EDGE