مدادینه ۶

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لیلی عزیزتر از جانم
سبدپراز لاله های دل سوخته ی سلامم را پیشکشت میکنم.
چند شبی است بسانِ خیلی از شبهایم آشفته گی رویاهایم به کابوسیهائی مبدل گشته که فقط چشمانِ زیبای آهو وَشَت میتوانند به سکونی ساکن رسانند.
هنوز در این پایان راه و آخرین پائیزم آن رخ زیبای گندمینت نوازشگر روانِ پریش و دل بی تابم هستند.
یادت هست از پدرم گفتم بهت؟
عهدی با خدا دارم تا بیشتر از او عمری نکنم.
و اینک موعد وداعی جانسوز با تو رسیده است.
چرخ زمانه تاب باتو بودنم را تاب نیاورد و تو در دیاری لیلائی بی مجنونت و من در آبانی کویری ماندم.
سوگنامه های وداعی خاموش را خواهم نوشت ، مرا ببخش که بر گونه های بوسیدنی ات سرشکی جاری خواهد گشت با خواندنشان.
مرا ببخش که هیچگاه دستهای لطیف و بخشنده ات را در غروبِ تنهائی ام لمس نخواهم کرد.
لیلی جانم
عزیزِ عزیزتر از جانم
این وداع برایم بسی جانگداز و جانسوز است ، تو در خواب هایم آرامش و در بیداری هایم امید بودی ، پیر شدیم
اما سیر نشدیم.
بر طاقچه ی رو به خورشیدت قاب عکسم را بگذار و بدان که هر آن تو را میبینم و هر دم بیشتر از دمی قبلتر دوستت دارم.
این مدادینه ها با تو آغاز گشت ، آن زمانی که تو هجده سالت بود و من بیست ویک ، درست است که پیر شدم اما هنوز آن عشق و شور و ذوق دیدنِ هر روزه ات بر آستان دل و دیده ام نشسته است.
و این روزها
هرچند هیچ پاک کنی مدادینه هایم را نخواهدتوانست پاک کند ، اما خودم در آخرین پائیز عمرم پاک میشوم از صحنه ی حیات .
به پاس سی سال و اندی عشق بی غل و غشم ببخش مرا که فقط نامی بودم برایت.
ببخشم
لیلی جانم ….

هجدهم مهرماه نودو هشت
مجنونت …..

تبریز – خیابان جمشید – دربند باغ یک پلاک ۲۰

naghmehayegharibaneh@

ما را دنبال کنید

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

Optimization WordPress Plugins & Solutions by W3 EDGE