مدادینه ۵

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

🌺🌹💐🌼🌷
سلام لیلی جانم
امروز حالم کمی خوب است
آمدم پشت اون دیوارکاهگلی پشت خانه اتان از دور دیدمت که بچه ها را جمع کرده ای و قصه ی قاصدکی عاشق را برایشان میخوانی ،
یادت هست؟ روزی همین قصه را اشکباریدی و بمن گفتی؟؟
صدایت هنوز هم جای دهها قرص و داروی آرامبخشی که دکترها برایم تجویز کرده اند را میگیرد.
آنگاه که در پایان قصه ات باد بی رحمانه قاصدک را به سرزمین های دور میبرد من هم بسانِ آنروزِ تو اشک باریدم و کوچه را پیچیدم سمت باغ و به باغ آرزوهایم اندیشیدم.
هنوز آن کیسوانِ رقصان در نسیم را و صدای بهشتی ات را در خاطر جانم حفظ کرده ام .
میدانم شمیمِ عشقم را در لابلای ورق به ورق آن قصه ات نفس میکشیدی و به من فکر میکردی.
دوری از تو برجانم زخمی افکنده بس عمیق ، کاش میشد من هم در کنارِ آن دختربچه های زیبا مینشستم و تکانِ لبهایت را میشمردم و از دور به آغوشم میکشیدم.
روزها در گذر است و من باز هم منتظر بهارم
بهاری که هیچگاه برایم ترا نیاورده است…
دریغا که عمرم به پایان است و وصالت خوابی شد بی تعبیر ….
مراقب دل مهربان خود باش

۱۲ اسفند ۱۳۹۷
تبریز خیابان جمشید دربند باغ یک پلاک ۲۰
#mjrad
__

 

ما را دنبال کنید

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

Optimization WordPress Plugins & Solutions by W3 EDGE