مدادینه ۲

م

 

 

 

 

 

 

 

مدادینه ۲

 

سلام لیلی جانم

دیروز هم گذشت.

قصه ی خوابم را خواندی و پیش خودت دانم که چه نیشخندهای شیطونی که نزدی ، حکایت نجیب بود و منصوره ، میگن عروسی تو خواب تعبیر خوبی نداره ،اما تو چرا سکه انداختی تو صندوق صدقه؟؟

دیشب صدای افتادن سکه ات بیدارم کرد .

منو ببخش .

پارسال سر راهم تا کوی تو ، منصوره را دیدم ، پیش من غمین بود و ناله هایش دل سنگ را آب میکرد ، اما خب ، تو خوب یادم دادی چطور فرق اشک واقعی رو با نوع تمساحیش تمایز بدم .

رفتم تهِ تهِ دلش.

هنوز رد پای امیر مانده بود و معزز در اندیشه اش ، بنده ی خدا بود و توحید در مخیله و عباسی از گیلان و فرهادی نه از دیار شیرین .

گم شدم .توی ردپاهائی که بوی جنگل نمیداد.

باروتی بود و کشنده.

 

منصوره بسانِ بت پرستان قرون گذشته یک بت بزرگ داشت و بتهای دیگری در هر گوشه ی خونه دلش .

یادته یه بار برام از عشوه های تمنائی گفتی ؟

گفتی برا عاشق عشوه است ، اما در اصل تمنای معشوقه است.

نگاهم در نگاهت غرق شد و یهو سکوت کردی ، پرسیدم : لیلی؟ لیلی جانم؟چی شد چرا ادامه ندادی

 

گوشه ی چشمت درخشید و گفتی : همه چیز را که نمیتونم بگم….

راستش میدانی چیه؟ ته دل منصوره بت های زیادی دیدم .بت بزرگش اما نجیب هم نبود .

اینهمه تضاد در روح یک زن؟؟

کاش پیشم بودی لیلی ، و میدیدی که چه رنگین کمانی داشت حرفاش.

ملوٌن بود و هزار رنگ .

اما یه روز یه کاری کرد که چشمانم را بارانی کرد.

نجیب بیمار شد.

فکر میکردند یه ناخوشیه جسمیه ، اما فقط نجیب میدانست که درد فراق منصوره بیمارش کرده ، آن شب منصوره تا ته کوچه و دم خونه ی نجیب ، تن رنجورِ پسره را کشاند و گردن آویزِ گرانبهایش را که یادگارِ عزیزی بزرگ بود گذاشت توی دستان نجیب و با گریه گفت : دوستت دارم ، اینو بفروش برو دکتر ….

و بعد دوان دوان تا خودِ خونه اشان گریه کرد …

لیلی بخدا موندم ، این کاراش کجا بود و آخر سر نجیب بیچاره را روانی کردنش کجا؟

 

لیلی جانم

بگذار بماند…

در مدادینه ی بعدی برایت خواهم گفت از نقاشی هایش …

مگر حکایت نجیب و منصوره تموم شدنیه؟؟

 

 

 

__

 

۲۳ بهمن ۱۳۹۷

تبریز – خیابان جمشید -دربند باغ یک پلاک ۲۰

#mjrad

 

 

 

ما را دنبال کنید

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

Optimization WordPress Plugins & Solutions by W3 EDGE