لیلی …

Leili-1

طبق روال هر سال یه هفته ای مونده به عید سراغ اسماعیل قناد رفتیم ، سفارش شیرینی ، نمیدونم یادم رفته ده کیلو یا بیست کیلو … اینم یادم رفته که ابتکارش با ممد بود یا من اما یادمه تو این کارا ممد همیشه جلوتر از من بود.

چندسالی میشد که لحظه ی تحویل سال نو را با بیماران بستری در آسایشگاه جذامیانِ بابا باغی تبریز  بودیم.

بیمارانی که  نقطه ی اشتراکی عجیب با من داشتند ،  نگاههای مهربان و منتظر …

اون روزها ماشین هم نداشتیم و فاصله ی ۳۰ کیلومتری تبریز تا بابا باغی رو بعضا با موتور میرفتیم .

تمام این مسیر همیشه لیلی با من بود ، حزنی عمیق و ثقیل جانم را میگرفت .بیچاره ممد دیگه به این حال و هوام عادت کرده بود ،گاهی نصیحتم میکردگاهی جوکی میگفت ،

گاهی ترانه های محلی را به طنز میخوند … بنده خدا هرکاری میکرد تا من از هجوم افکار لیلائی در امان باشم.

نبودِ لیلی تمام بودنم را ازم گرفته بود

دیروز عصر قبل از رفتن به خونه یه نامه ای نوشتم آخه اون روزا که موبایل و تلگرامی نبود.

طبق قراری که داشتیم نامه هامونو تو یه لونه پرستو که گوشه ی دنج اون باغ بود میگذاشتیم و بعد یواشکی و دور از چشم همه برمیداشتیم و میخوندیم

یلی که کارش راحت تر بود ، پرستو درست پشت دیوار باغشون لونه ساخته بود.دو پله نردبون بالا میرفت و از اون ور دیوار نامه های مرا برمیداشت.

براش نوشتم که بازم سال تحویل میشه و من تو رو ندارم

بازم من نه امسال که هیچ سالی رو بدون تو تحویل نخواهم گرفت.

وقتی اینو نوشتم چهره ی زیبای گندمگونش را که خطی از اشکِ قاطی شده با سرمه ی چشمش رو گونه ی زیبایش نقش کشیده بود را تجسم کردم.دلم گرفت.

عجب کار اشتباهی میکنم همیشه با این رواننویس های پلیکان نامه مینویسم ،

اشکم افتاد رو کاغذ و جوهر و پخش کرد الان با دیدن این بیشتر گریه میکنه

تاب دیدن اشکهاشو ندارم

آخرین باری که دیدم با خاله ی نکبتش بود

اومده بودن سر بازارِ عطر فروشان برا سجاده مادرش عطر گل محمدی بگیرن ، از اون عطرهای قرمز پاکستانی که تازگیها گرون شده بود ۲۹۰ تومان  !!

من دیگه از لجم نمیخریدم.آخه یه عطر چه خبره سیصدتومن بهش پول بدی

 

نگاهش میکردم

قد کوتاه و زیبایش چقدر برایم جذاب بود

اون چهره ی گندمگون در هاله ی مقنعه ای مشکی و چادر مشکیِ گلدار که تازه مدشده بود چون خورشیدی درخشان خود نمائی میکرد.

چشم من به او بود و او فقط جلوی پاشو میدید.

آخه ذلیل مرده خاله اش لیلی رو برا پسرِ کچلِ شوفرش میخواست بگیره ،

از وقتی هم فهمید من و لیلی دلباخته ی همیم همه جا باهاش بود.چشمم به لیلی بود و زیر چشمی نگاههای غضب آلود خاله قمرش رو هم میدیدم . سرِ پیچ بازار لیلی یه لحظه ایستاد نگام کرد

عرقی سرد تمام وجودم را فرا گرفت نمیدانم چقدر طول کشید چشمم در چشمش قفل شده بود

دهانم خشک شده بود  و پاهایم سست ،  لیلی نگاهم میکرد و من باهاش حرف میزدم ، این منم مجنونِ تو ، مجیدِ تو ، چقدر آخه انتظار بکشم چقدر داغ نبودنت داغونم کنه چرا گناه من مگر چیست؟

این جزای عشق نیست این انصاف نیست.دستت رو خاله قمر بگیره و من در حسرت نگات بسوزم.

یادت رفته گفتی نگران نباش عزیزم ما مال همیم ، تو مال منی و من مال تو …

اون شب چقدر دلم آروم گرفت.چقدر آسوده خوابیدم

تا اون شب اینقدر خیالم راحت نبود

اما وقتی این خاله قمر اومد وسط همش نگرانم … یعنی چی میشه؟

بهت گفتم لیلی ؟ میدونی من بدون تو میمیرم؟؟

رو چهره ی مهربونت لحظه ای غبار غم نشست اما خیلی زود خنده ای کردی و گفتی مجنونم ما باهم میمیریم …. و بعدش سرتو انداختی پایین و رفتی…

هنوز  بیرون بودم و چشمم سر پیچِ بازار بود و در لحظه ی نگاهِ زیبای لیلی منجمد شده بودم.

حرفام که تموم شد تازه فهمیدم اون خیلی وقته رفته .

یه دست اندازِ بزرگ همه ی افکارمو بهم ریخت ، چشمامو باز کردم دیدم ممد بهم زل زده و با نگاه هایش اندوه درونم را میبیند.

این مسیر بابا باغی که آسایشگاه جذامیان اونجاست از شهر دوره و تقریبا در محلی دور افتاده و خارج از دیدِ مردم هست.جاده اش هیچوقت خوب نبود . ممد با حالت سوالی گفت : مجید؟؟ این دم تحویل سال نو و عید میشه کمی شاد باشی؟ بخدا میدونم چی میکشی  اما خوب صبرکن خدا بزرگه…

یه کم خودمو جمع و جور کرده آخرین پک به سیگار مونت کارلویم زده و گفتم …اره ، آره ، ببخش و بعد الکی خندیدم…  ممد بیشتر دلش گرفت.

رسیدیم پیش جذامیان اولین اتاق که شیرینی هارو پخش کردیم سال تحویل شد.باممد روبوسی کردم و تبریک گفتیم بهم.یه ساعتی اونجا بودیم. ممد با یکی از کادر آسایشگاه خوش و بشی کرد ، اومدم رو پله ی ورودی نشستم سیگاری آتیش زدم ، نسیم دلنواز بهاری تن و جان آدمو صفا می داد ، سرمو رو زانو هام گذاشتم و باز هم یگانه مونسِ تنهای هایم را صدا زدم ، یهوئی سایه ای روی سرم افتاد ، احساس کردم کسی مقابلم ایستاد ، اولش فکر کردم ممد هست ، سرمو بالا بردم باور نمیکردم ،  نه ، من خواب میبینم  ؟ لیلی مقابلم بود ، چشمام تو چشاش بازم قفل شد قلبم بسرعت میزد انگار میخواست قفس تنگ سینه رو بشکونه پرواز کنه  ، اشک از چشام جاری بود صورت مهربانش را تار میدیم

زبانم بلکنت افتاده بود  لِی… لِی …لِیلی   توئی؟؟ خودتی؟ اینجا چکارمیکنی؟

لیلی همون جوری که چشاش تو چشام قفل شده بود خندید و برگشت و رفت ….

چند روزی گذشته ، نمیدونم چی شده ، انگار منگم ، سکوت ذهنم را فرا گرفته ،  عجیبه ، ممد همراهمه هر روز

بعضا با مامانم پچ پچ میکنن ، انگار خانه را با هاله ای از سکوت پوشوندن .

داداش بزرگم اومد پیش ممد و مامان که در آستانه درب پذیرایی سرپا ایستاده بودند و حرف میزدن ، گفت :

دکتر گفت باید ببریمش بیمارستان رازی ، چند روزی بستری بشه بلکه کمی بهترشد.

باخودم گفتم بیچاره مریض ، آخه بیمارستان رازی تبریز برا بیمارهای روحی و روانی بود، تو بین مردم به دیونه خونه مشهور بود …  چشه این بیچاره که باید ببرنش اونجا؟؟ هر کی هست ، خدا شفاش بده…

مجید جمشیدی راد

اول فروردین ۱۳۹۶

2 Comments

  • جعفر اذانچی / ۱۳۹۶/۰۱/۰۴ at ۰۱:۳۰

    برادر احسنت زیبا بود بدون اغراق یاد داستان های محمدعلی جمالزاده افتادم لذت بردم

    پاسخ
  • Zedone / ۱۳۹۶/۰۱/۰۴ at ۰۱:۵۵

    حس عجیبی داشت !
    انگار فیلم معنا داری میبینم ……عالی بود.

    پاسخ

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

Optimization WordPress Plugins & Solutions by W3 EDGE