لیلی …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جیغ و دادهای گنجیشکها نزاشت  انگار  در حین تمرینِ پرواز یکیشون افتاده باشه تو همسایگی گربه خانم ،  چه میدونم شایدم بچه ها با سنگ و دمپایی زدنش تو این سکوت بعداز ظهر تابستان تا عصر نخوابی حال نمیده صدای چرخاندن هوای اتاق  موجودیتی به پنکه ی قدیمی خونه داده بود. نمیدونم چندتا ده دقیقه همینطور دراز کش مونده بودم ، حال پاشدن نبود. بلند شدم کبریتی برداشته زیر سماور نفتی خانجون خدابیامرز را آتیشی زده رفتم حیاط ،  از ایون که رد شدم صدای پرزدن دسته جمعی گنجیشکها بلندشد. پله های آجری را پایین رفته کنار حوضِ ۸ ضلعی وسط حیاط چندتا برگ ریخته را با پام کناری زدم  ،  یه دستی تو آب حوض کردم و دو تا دستامو مثل مرحوم خان عمو قنوت کرده پر از اب کردم و زدم به سر و صورتم ،  الانه بود که صداش دربیاد و بگه مرد بازم که سرِ ظهری داد و هوار راه انداختی ،  چه خبرته؟ بزار کمی لنگ ظهر بخوابیم… منم طبق معمول بعداز خنده میگفتم حالا سرِ ظهره یا لنگِ ظهره؟؟؟ دمپائی ها رو کشون کشون دور تا دور حیاط رو  کشوندم  و چند دوری زدم و برگشتم اتاق ،  سماور دیگه صداش دراومده بود ظرف فلزی چای دارجیلنگِ هندی که کادوی سفرکلکته ی خانجون بود ، هنوز بعد از پنجاه سال بازم میزبان چایی هایی بود که میخریدم و لیلا با حوصله پاکتهای مقواییش رو باز میکرد و می ریخت تو همین قوطی فلزی دارجیلینگ ، هنوز طعم اون چایی رو بیاد دارم.خانجون چقدر با وسواس میریخت تو قوری ، مبادا یک دونه باریکش هم بریزه ،   چایی رو دم کردم و نشستم لب پنجره از قبل زیر سیگاری و سیگارمم دم دستم گذاشته بودم . صداش کردم لیلائی ؟؟؟  لیلا خانم؟؟ نخیر …. خبری نیست. هنوز خوابن . کسر خواب داشتن حتما سلطان بانوی ما .  دو تا چائیِ سربسر ریختم و باقندون گذاشتم تو سینی و بردم ایوان گذاشتم کنار پشتی دوتائیمون و برگشتم. رفتم اتاق عقبی که دیگه بیدارش کنم آخه چقدر دیگه باید بخوابه؟ ظهرها میگفت اتاق پشتی خیلی خنکه ،  صدای پنکه هم نیست . میرفت اونجا میخوابید. لیلاست دیگه چی میشه گفت همه ی زندگیمه این خانمی.  جلو در اتاق پشتی که رسیدم خشکم زد تمام دنیا رو انگار زدند تو سرم قفلی زرد و کوچک رو در بود و پرده های سفیدِ چرک اندودش  از داخل کشیده ،  بعد از سالها من هنوز هم به نبودنش عادت نکردم برگشتم ایوان به پشتی مشترکمان تکیه داده در حالی که سیگار روی لبم را یادم نبود کی روشن کرده ام بر میداشتم  خیره شدم به سینی و دو استکان چائی …  ٩٧/۰٣/١٨ #مجید_جمشیدی_راد #mjrad

ما را دنبال کنید

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

Optimization WordPress Plugins & Solutions by W3 EDGE