لاله ی واژگون

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بر مشرقِ انتظارم
هور جمالت
طلوع کرد ،
از حجب ، پرده ای از ابر
آفتاب
بر رخساره افکند.
من از دیجور برزخی بازگشته ،
نهان در خیالم چاهِ ویل ،
در سکون خویش
چنبره بر حنجره زده ،
بناگاه
هبوط خور دیدم .
شکوفه زد در سرابِ کویری ام
رُزی سرخ ،
و نگینِ سلیمان بر
انگشتری ام .
افسونِ جانِ نزار من آمد
اجر صبرِ شبی بی شکیب آمد
به ایامِ توسن سوارِ عمرم ،
به گاهِ پایانِ صبرم
آمد آن افشره ی نابم
بر گلوی خشکیده ی کامم .
بر کفر زلفش
نشان ایمان داشت ،
بر مرکبِ زمینی ام
هوای باران داشت،
نثار جانِ به لب رسیده
به پیشگاهِ حیِ کریم
اِنا گفتم ،
آمد از راه
ارجعی گفت ،
من غبار زدودم به سرشکی گرم
او نگاه بخشید
حاتم صِفت ،
وه چه خدائی دارم من
یک دَهم
هزاران دهد
سرشکی از قربتش دادم
رفیقی از غربتم داد
بر تو جاری
چنین نورِ باقی .
معصومِ بی ذنبِ من
مُذنَب منم
معصوم توئی
آشفته منم
سکون توئی
تو لاله بر سینه
نشان داری
واژگون لاله ی
این صحرا
منم
من …

mjrad#

naghmehayegharibaneh@

http://mjrad.ir

ما را دنبال کنید

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

code