طلوع

 

 

 

 

 

 

مینویسم از تو

از آذری زرین

از شکوفه ی آذرین

دستانت را می سرایم

چشمانت را بو میکشم

و بر ذهنت راه می روم

ای بهترین

غنچه ی حضورت را

باز کرد ” آرزو ”

و من بجای تو

شکفتم چه زود

تو معصومیت حیاتی

بر ظهور هر روزه ام

و مهتابی در دل شبی دیجور

خدا آفریدت

نه بر سفره ی

دو عاشق پرشور

تو

انفجار مهر بودی بر مردم

مردمانِ کورِ بینا

ترا نمی یابند ای مینا

 

جوشنِ دردهای من

ستاره ای افتاده بر دامن

تو فرخنده ی غم های کهن

معصومه ی سیئاتِ من

بر سطور انتظارم  ،

در کمالی

و مقدم بر نُتِ هر آهنگ

به جهان پانهادی بی درنگ

منتظرم نگشتی دریغا ،

حضور بابم

به سریرت بی رنگ .

تیمارگری

مهربانی

حتی به سنگ

mjrad#

#مجید_جمشیدی_راد

naghmehayegharibaneh@

 

ما را دنبال کنید

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

code