” زلف ” در ادبیات فارسی

 

” زلف ” در ادبیات فارسی

 

زلف از اصطلاحاتی است که در ادبیات و شعر عاشقانه و عارفانه کاربرد بسیار فراوان

 

داشته است. این اصطلاح در منابع عرفان و تصوف فاقد تعابیر جامع و مانع است اما

 

شاعران فارسی‌گو در اشعار خویش تعابیری لطیف، باریک، دقیق و مفصل از زلف ارائه

 

نموده‌اند. زلف چهار تعبیر و معنای عمده دارد:

 

 

۱- کثرات و تعینات در مراتب هستی

 

۲- حجاب وجه غیبی احدیت و حاجب درگاه جمال و جلال الوهیت

۳- تجلیات جمالی و جلالی ذات لابشرط غیب الغیوب

 

۴- طریقت سلوک و ریسمان و کمند هدایت ربوبی

 

غزلسرایان بزرگی چون حافظ را رسم بر آن است که در توصیف معشوق و بیان مظاهر

 

جمال او از الفاظ و تعابیر مجازی مدد می‌جویند و این امر سوء‌ظن کوته‌نظران را به

 

ساحت بزرگان عرفان و ادب برانگیخته است. اما کسی که با زبان عرفان در قالب تغزل

 

آشنا باشد، می‌داند که مقصود از می، دختر انگور نیست و سکر عارفان نه به مستی

 

باده‌نوشان کوچه و بازار ماننده است؛ همچنان که سخن از رخ و زلف و چشم و ابرو و

 

قامت سرو، دال بر پری‌چهره‌ای از جنس بشر نیست

 

حافظ از جمله غزلسرایانی است که هر چند زندگانی او را هاله‌ای از ابهام فرا گرفته است،

 

اما تاریخ صحنه‌هایی از اباحی‌گری و باده‌نوشی و تغزل مبتذل از سیره او به دست نمی‌دهد؛

 

بلکه برجستگی حافظ به علم و ادب و درس سحری و محفل انس با قرآن است و به حافظ

 

کلام الله با چهارده روایت مشهور است

 

از سوی دیگر غزلیات او از عمق عرفانی و گستره معنوی برخوردار است و دقایق و

 

ظرایف عرفانی را آن چنان به تصویر کشیده که با نگرش تیزبین، شبهه تغزل مادی از آن

 

برنمی‌خیزد و به تعبیر خود او

 

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است/آفرین بـر نفس دلکش و لطـف سخنش

 

 

یکی از تعابیری که در غزلیات خواجه شیراز بسیار آمده «زلف» است که در این نوشتار با

 

تمسک به ابیاتی از لسان الغیب به واکاوی این واژه می‌پردازیم

 

متون شعر فارسی عموماً عواطف و عوالم درونی انسان به ویژه عواطف

 

عاشقانه و عارفانه را به رشتۀ بیان و تصویر کشیده است. زبان این متون برای به

 

تصویر کشیدن عواطف انسانی عمدتاً زبانی شاعرانه و نمادین است و ابزار بیان

 

در این زبان – علاوه بر الفاظ عام شاعرانه -اصطلاحات و نمادهای خاص شعری

 

است که می توان از آنها به نمادها یا اصطلاحات عاشقانه و عارفانه یاد کرد. این

 

هجران، عتاب، عشق، همت، تجلی، » اصطلاحات گاه تعبیری حقیقی دارد؛ مانند

 

گاهی نیز حامل معنایی «.. چشم، گیسوانِ سیاه چشم نواز، ابروان کمان وش و

 

مجازی و رمزی است و شاعر از آن اصطلاحات تعبیر یا تعابیری دیگر اراده

سرو، لب، می، ساقی، چشم، گیسوان سیاه چشم نواز، ابروان » می کند مانند

 

«… کما نوش، نرگس، جام، سوسن، یاسمن، ماه، سهیل و

این روش بیان موجب خواهد شد که زبان شعر هم عاشقانه شود و هم

 

عارفانه و مخاطبان شعر از این طریق قادر خواهند بود هر دو عاطفۀ عاشقانه و

 

عارفانه را- از منظر مجاز و حقیقت- از آن شعر دریابند؛ به همین دلیل این نوع

 

بیان شعری دارای مخاطبان متعدد نیز خواهد بو د . بدیهی است که تحقیق و

 

مطالعه در زبان و بیان عارفانه و عاشقانه شعر، مخاطبان را در پی بردن به معانی و

 

تعابیر آن یاری خواهد کرد

 

درباره ریشه لغوی “زلف ” سه نظر متفاوت بیان شده

 

به Zafran است که زلف از ریشه زبانهای ایرانی بوده و در اوستایی به صورت

کار می رفته است، این کلمه سپس به اشکال گوناگون زفرین، زوفرین، زورفین،

 

 

زرفین و زلفین رواج یافته است. زرفین یا زلفین حلقه یی بوده است که بر

 

چهارچوب در نصب می کردند و زنجیر در را بر آن می افکندند در ” لسان العرب ” آمده

 

است : ” الزرفین ” حماعه الناس والزرفین و الزرفین حلقه الباب … الجوهری : الزرفین و

 

الزرفین فارسی معرب وقد زرفن صدعه الکلمه مولده (ابن منظور ذیل “زرفن ” )

 

در کتاب ” الفاظ الفارسیه والمعربه ” نیز به معرب بودن زرفن اشاره شده است :

 

از این منابع و منابع دیگر چنین بر می آید که موی سر و حلقه ها و یا شکل خمیده آن را

 

به حلقۀ در (زرفین ) و شاید سیاهی مو را به سیاهی حلقه آهنین در همانند می کرده اند.

 

ضمن تأیید این نظر باید پذیرفت که به کار رفتن کلمات

مشتقات دیگر این ریشه در قرآن کریم در تخیل و تصویرگری شاعران ایرانی

 

تاثیر مستقیم داشته است. از همین جا است که دو دیدگاه دیگر درباره ریشه لغت

 

زلف پدید آمده است؛ عده یی بر آن اند که زلف لفظی است عربی و به معنی پاره شب

 

چنان که در آیۀ ۱۱۴ سوره هود آمده است :

 

و اقم الصلو ه طرفَیِ النهار و لفاً من اللیل …

 

به نظر می رسد عده یی از شاعران، زلف را در اشعار خود با

 

نظر به همین معنا بویژه با تأثر از قرآن کریم به کار برده اند و گویا به مناسبت

 

همین معناست که تعدادی از شاعران، زلف را به صورت « زلفَین » مثنا نموده اند و

 

مراد آنان از زلفین دو طرف موی معشوق است که همچون شب سیاه اند

 

زلف در کنار کاربرد حقیقی و لغوی آن در زبان و ادب فارسی دارای کاربرد

 

مجازی و رمزی نیز است. معنای حقیقی و لغوی آن همان موی و گیسوی سر

 

است. کاربرد لغوی و حقیقی زلف به مراتب کمتر از کاربرد مجازی و رمزی آن

 

است. معنای رمزی و مجازی زلف در دو بخش عاشقانه و عارفانه قابل طرح و

 

بررسی است. زلف را در این معنا یا باید از ملازمات معشوق مجازی دانست و یا

 

از ملازمات معشوق حقیقی. اما چون از نظر وجود و جوهر یک نوع عشق بیشتر

 

وجود ندارد و آن عشق حقیقی است و عشق مجازی نیز از سنخ عشق حقیقی

 

است؛ به همین دلیل می توان تقریباً تمامی ویژگیها و صفات عشق مجازی را در

 

عشق حقیقی نیز یافت و نیز از همین جهت است که دو گونه برداشت (مجازی و

 

حقیقی) توأماً از چنین اصطلاحات رمزی، قابل استنباط است، این امر ناشی از

 

وحدت وجودیِ عشق حقیقی و مجازی است. باز از همین روست که عده یی،

 

شعری را حقیقی و عرفانی و عده یی دیگر آن را مجازی و عاشقانه می خوانند. در

 

نگاه عارفانه، شاعر، معشوقان مجازی را از وجود معشوق حقیقی می بیند و در

 

واقع، جز معشوق حقیقی معشوقی نمی بیند

 

با اینکه گاه مرز میان تعبیر عاشقانه و تعبیر عارفانه از زلف نامشخص و

 

دوپهلوست اما باید گفت تعبیر عاشقانه از زلف و هر اصطلاح عاشقانۀ دیگر را

 

می توان به آسانی از ظاهر آن استخراج نمود ولی تعبیر عارفانه چنین نیست. برای

درک و استنباط تعبیر عارفانۀ زلف به ناچار باید از منابع عرفان و تصوف و نیز از

 

بیان عارفانۀ شاعران بهره جست تا با گردآوری و تحلیل بیان و معنا به تعبیر

 

اصلی زلف دست یافت. چون تعابیر عاشقانه از زلف بدان اندازه نیازمند تحلیل و

 

بررسی نیست بنابراین عمده این نوشتار، حاوی تحلیل تعابیر عرفانی از زلف

 

خواهد بود

در منابع مربوط به عرفان و تصوف، زلف را عموماً نمادی دانسته اند برای

 

غیب هویت حق، تجلی جلالی و صفات قهر خداوند، تجلی جمالی، کثرات و

 

مرتبۀ امکانی و ظهور هویت حق، معضلات و مشکلات اسرار الهی در پیش راه

 

سلوک سالک، حجاب چهره حق، و سلسلۀ اشکال حضرت الهیت و طریقت

 

سلوک و حبل المتین

 

امام محمد غزالی در این باب می گوید

 

فهم کنند و از نور روی، نور ایمان فهم کنند و باشد که از زلف، سلسلۀ اشکال

 

حضرت الهیت فهم کنند… از این زلف، سلسلۀ اشکال، فهم کنند که کسی که

 

خواهد که به تصرف عقل به وی یا سر یک موی از عجایب حضرت الوهیت

 

بشناسد یک پیچ که در وی افتد همه شماره ها غلط شود و همه عقلها مدهوش

 

( گردد. (کیمیای سعادت، ج ۱، ص ۴۸۴

بنابر آنچه گفته شد زلف در این مفهوم اشاره دارد به وجود اعتباری و

 

سلسلۀ موجودات اعتباری در جهان تعینات یا همان ماسوی الله چنان که زلف

 

افشانده شده بر رخ زیبارویان، وجودی اعتباری است که سبب تمایز و تفرقۀ

 

جهان زلف با آفتاب رخ می شود. با اینکه زلف از وجود رخسار زیبارو بهره مند

 

است و وجود خود را مدیون و مقید به وجود اوست اما وجود رخ زیبارو مقید

 

به وجود زلف نیست بلکه زلف در مقام آراستن رخ زیبای شاهدان دلبر در کار

 

است؛ شاهدان اند که گاه در زلف می افزایند و گاه از سر زلف می کاهند

.

چنان که اشاره شد تعینات، نمودهایی مستقل از وجود واحد واسع که بر

 

و لله المشرق و المغرب » همه هستی گسترده شده و آن را فرا گرفته نیست

 

فاینما تولوا فثم وجه الله ان الله واسع علیم

 

البقره / ۱۱۵

حال آیا دایره و محدوده این تعینات و کثرات تا کجاست؟ چنان که گفته

 

شد شاه محمود داعی شیرازی در شرح گلشن راز محدوده آن را از عقل اول تا

 

جوهر انسان دانسته است (نسایم گلشن، ص ۳۱۸ ). سید جعفر سجادی نیز آن

 

را شامل مرتبۀ امکانی از جزویات و کلیات، معقولات و محسوسات و ارواح و

 

گفته است (فرهنگ اصطلاحات.. ذیل زلف). به نظر می رسد تعینات و کثرات

 

تمامی عقل و نفس و روح و مثال و ملک (ماده) را شامل است و این مراتب

 

همچون پرده هایی تودرتو، نقاب اندر نقاب در برابر رخ وحدت و ذات غیب

 

الغیوب قرار گرفته اند؛ همچنانکه زلف و گیسوی شاهدان زیبارو نیز علاوه بر

 

رخ آنان دیگر اعضای بدن آنان را سراپای فرا می گیرد. عبارت “سلسه اشکال حضرت

 

 

الهیت ” نیز اشاره بدین معنی دارد؛ گویی که ناسوت برای مثال و ملکوت و آن نیز برای عقول و

 

جبروت… همچون نقاب ی اند

 

از همین جاست که شاعر اگر از زلف سخن می گوید خود نیز جزو زلف

ربوبی است و در کنار رخ وجود الوهیت آرام یافته است و بسیارند کسانی که

 

چون زلف اند و از همسایگی رخ بی خبر.

 

زلف و یا تعابیر مشابه مانند گیسو، طره و مو در بیان عرفا، حاکی از مظهر تکثرات حق

 

تعالی یعنی اسماء و صفات ذات اقدس حق است که در قالب تعینات متجلی شده است. حافظ

 

ویژگی‌هایی برای زلف برمی‌شمرد که عبارت است از

 

زیبایی:

زلف ماهیتاً زیبا و جذاب است و دل می‌رباید. اسماء و صفات حق تعالی نیز در اوج حسن

 

و جمال است: “وله الاسماء الحسنی ”

 

حافظ در مقام تشبیه و تمثیل زلف یار را چون پر طاوس در باغ بهشت می‌خواند:

 

زلف مشگین تو در گلشن فردوس عذار/چیست طاوس که به باغ نعیم افتاده است

 

و سزاوار است که این جمال در حلقه شبانه عشاق مدح و ستایش شود

 

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود/تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

 

و هر چه در وصف جمال بی‌انتهای آن گویند کم گفته‌اند

 

این شرح بی‌نهایت کز زلف یـار گفتند/حرفی است از هزاران کاندر عبارت‌ آمد

 

و این تفسیر این آیت قرآنی است:

 

قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی

 

در جایی حافظ از زلف دلبر دنیا سخن می‌گوید، اما این زلف علیرغم زیبایی ظاهر جز

فریب و دام چیزی نیست

 

طره شاهد دنیا همه بند است و فریب/عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع

 

و برای فرار از دام شاهد دنیا باید به زلف دلبر حقیقی پناه جست

 

چنین که از همه سو دام راه می‌بینم/به از حمایت زلف توام پناهی نیست

 

هر چند چنان که اشاره خواهد شد، این زلف نیز دام و کمند بلاست، اما دامگهی که آکنده از

 

لطف است، چون آتش عشق در مجمر قلب عارفان از آن فروزان است

 

در نهان خانه عشرت صنمی خوش دارم/کز سر زلف و رخش نعـل در آتش دارم

 

و عاشق، خاکدان تیره دنیا را به شوق آن طره برمی‌تابد

 

اگر دلـم نشـدی پای‌بنـد طره او/کی‌ام قرار در این تیره خاکدان بودی

 

و سعادت از آن کسی است که شب و روز با زلف او بسر می‌کند

 

ای که با زلف و رخ یـار گـذاری داری/فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری

 

 

سیاهی:

سیاهی زلف کنایه از تکثرات بی‌شمار آن است در مقابل رخ که نشانه وحدت و روشنی و

 

سپیدی است. اما از آنجا که ذات حق را جز با اسما و صفات نتوان شناخت، ماه رخسار را

 

نیز جز در شام زلف سیاه نمی‌توان مشاهده کرد

 

چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیـدم/شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید

 

چون هیچ کس تاب دیدار این روشنایی را ندارد، مگر در میان ظلمت گیسو و از این حقیقت

 

در قرآن به مفاهیمی چون حبل الله و عروه الوثقی و وسیله تعبیر شده است. فی الواقع هر

 

تار مو وسیله‌ای است برای وصول به ذات حق تعالی و عرفا گفته‌اند: الطرق الی الله بعدد

 

انفس الخلائق

 

حافظ زلف سیاه را به مشیت الهی در قرار دادن ظلمات عالم تعبیر کرده،‌ همان‌گونه که ماه

 

روی یار برافروزنده کائنات است

 

سواد زلف تـو جاعل الظلمات/بیاض روی ماه تو فالق الاصباح

 

و حافظ شیرین سخن از این آیت قرآنی اقتباس نموده است: الحمد لله الذی خلق السموات و

 

الارض و جعل الظلمات و النور و نیز این آیه نورانی: فالق الاصباح و جعل اللیل ساکنا

 

مفهوم دیگری که از سیاهی مستفاد می‌شود گمراهی و سرگشتگی است، چون تکثرات در

 

وهله اول آدمی را دچار ضلالت و تحیر می‌کند

 

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد/گفتا اگر بدانی هـم اوت رهبر آیـد

 

اما مشعل روی محبوب در این ظلمات هدایت بخش عشاق است و آنان را از کثرت به

 

وحدت سوق می‌دهد

 

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل/در رهش مشعلی از چهـره برافروخته بود

 

پس آن سیاهی و ظلمتی که از پی‌اش روشنی و هدایت است نیک‌سوادی است:

 

مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید/وزان غـریب بـلاکش خبـر نمی‌آیـد

 

 

خوش‌بویی:

خوش‌بویی زلف کنایه از عنایات و تجلیات اسما و صفات است که در سراسر عالم پراکنده

شده است

 

کار زلف توست مشک افشانی عالم ولی/مصلحت را تهمتی بر نافه چین بسته‌اند

 

و آن جا که نسیمی از زلف یار وزد مجال برای عرض اندام نافه چین و تاتار نیست:

 

در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست/چه جای دم زدن نافـه‌هایی تاتـار است

 

و بازار عطر گل و سنبل با نکهت عنبرین زلف او از رونق می‌افتد

 

چو عطر سای شود زلف سنبل از دم باد/تو قیمتش به سـر زلف عنبـری بشکن

 

و در حقیقت همه بوهای خوش عالم جلوه‌ای از آن زلف مشکین و عنبری است

 

مگر تو شانه زدی زلف عنبر افشان را/که باد غالیه‌سا گشت و خاک عنبر بوست

 

و عاشقان هم از همین بوی مست شده‌اند

 

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت/خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت

 

و پیوسته در یاد آن و در پی آنند:

 

عمری است تا ز زلف تو بویی شنیده‌ایم/زان بوی در مشـام دل من هنوز بوست

 

چون این نکهت دمی مسیحایی است و احیاگر اموات

 

چو برشکست صبا زلف عنبر افشانش/به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش

 

و تربت اموات از آن لاله خیز می‌گردد

 

نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ/ز خاک کالبـدش صـد هـزار لاله برآید

 

و جا دارد که در طلب آن دل‌ها غرقه در خون و دیده‌ها در اشک غوطه‌ور باشد

 

به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید/ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

 

و عاشقان به بوی نسیمش جان دهند

 

تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان/بگشود نـافه‌ای و در آرزو ببسـت

 

و گاه حافظ چنین نوای نومیدی سر می‌دهد

 

زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات/ای دل خام طمع این سخـن از یاد ببـر

 

زیرا هر خامی را لیاقت پختن آن در سر نیست، مگر آن که در کوره عشق و عیاری پخته گردد

 

خیال زلف تو پختن نه کار هر خامی است/که زیر سلسله رفتـن طریق عیـاری است

 

و عاشق شوریده برای نیل به آن دست به دامان باد صبا می‌یازد

 

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد/مگر دلالت ایـن دولتـش صبا بکنـد

 

چون باد صبا سفیر اوست و شاهد بر حلقه زلف او

 

حلقـه زلفـش تماشـاخانه بـاد صبـاست/جان صد صاحب دل آن جا بسته یک مو ببین

 

و با چابکی و سبکی می‌تواند بویی از زلف مشکین او برای عشاق به ارمغان آورد

 

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر/زار و بیمار غمم راحت جـانی به من آر

 

و دل‌های سوخته و سودازده را از غصه دو نیم کند

 

تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده است/دل سودازده از غصه دو نیم افتاده است

 

لذا حافظ راز خود با او می گوید و سخن زلف یار با او در میان می‌نهد

 

از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح/بوی زلف تو همان مونس جان است که بود

 

و این بوی زلف است که رهنمای عاشق غریب است

 

گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب/من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

 

 

دام بلا:

زلف یار دام بلای عشاق است، چون جذاب است و رباینده و هیچ مرغ دلی از این کمند

 

رهایی نیابد

 

از دام زلف و دانه خال تو در جهـان/یک مرغ دل نمانده نگشته شکار حسن

 

و همگان در این زلف تو تا گرفتارند

 

کس نیست که افتاده آن زلف دو تا نیست/در رهگذری نیست که دامی ز بـلا نیست

 

گویند مقصود از زلف دو تا انقسام صفات حق تعالی به ثبوتیه و سلبیه یا جمالیه و جلالیه

 

است و این جمال و جلال است که راه را بر عاقلان می‌بندد

 

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست/راه هزار چاره گر از چـار سو ببست

 

و آن که از این عشق دیوانه می‌گردد، زنجیری جز زلف معشوق به کارش نیاید

 

دل دیوانه به زنجیر نمی‌آید باز/حلقه‌ای از خم آن طره طرار بیار

 

لذا زلف دراز او دیوانه نواز است و مجانین از آن استقبال می‌کنند

 

ای که با سلسله موی دراز آمده‌ای/فرصتت باد که دیوانه نواز آمده‌ای

 

و گاه حافظ با باد صبا از فراق این زلف چنین سخن می‌گوید

 

عقل دیوانه شـد آن سلسله مشکین کـو/دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

 

و البته گاه خود را نصیحت می‌کند که پای در دام ننهد

 

زلف دلبر دام راه و غمزه‌اش تیر بلاست/یاد آر ای دل که چندینت نصیحت می‌کنم

 

و پیش از در افتادن در این دام از اهل سلامت بوده است

 

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم/دام راهم شکن طره هندوی تو بـود

 

و این دامگهی است که سر عشاق را بر باد می‌دهد

 

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا/سرها بریده بینی بی‌جـرم و بی‌جنایـت

 

هرچند بویی خوش و جمالی دلکش دارد، اما از خوش‌خویی به دور است

 

آن طره که هر جعدش صد نافه چین دارد/خوش بود اگر بودی بوییش ز خوش‌خویی

 

و جز آوارگی و سرگردانی عشاق چیزی در پی ندارد

 

روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم/که پریشانی این سلسله را آخر نیست

 

و لسان الغیب چنین شکوه سر می‌دهد

 

دارم از زلف سیاهش گله چنـدان که مپرس/که چنان زو شده‌ام بی‌سر و سامان که مپرس

 

و چون معشوق زلف پیراید، فریاد عاشق در دل شب به در آورد

 

از بهر خـدا زلف مپیـرای که مـا را/شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست

 

و چون زلف بر باد دهد جان شیدایان بر باد دهد

 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم/نـاز بنیاد مکن تا نکنی بنیـادم

 

جالب آن که همان که زلف را رسم تطاول آموزد، داد تطاول شدگان هم بستاند

 

و آن که کیسوی تو را رسم تطاول آموخت/هم توانـد کـرمش داد من غمگیـن داد

 

این است که ستم آن قابل تحمل می‌گردد

 

زان طره پر پیچ و خم سهل است اگر بینـم ستـم/از بند زنجیرش چه غم هر کس که عیاری می کند

 

و حافظ گرفتاران سودای زلف را به سوز و ساز سفارش می‌کند

 

آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست/چون عـود گو بـر آتش سودا بسـاز

 

و از شکوه و پریشانی بر حذرشان می‌دارد

 

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منـال/مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

 

و بالاتر از آن این دامگه را لذتی الیم و المی لذیذ می‌شمرد که همه باید بسته آن باشند:

 

کسی کـو بستـه زلفت نباشـد/چو زلفت در هم و زیر و زبر باد

 

چون پیوند جان آدمی در شمیم آن است

 

خیال روی تو در هر طریق همره ماست/نسیم زلف تـو پیونـد جان آگه ماسـت

 

و روشنی‌بخش چشم عاشقان از آن است

 

چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است/مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

 

و عاشق با خشنودی سر در راه او نثار می‌کند

 

بیا که با سر زلفت قرار خواهم کرد/که گر سرم برود بر ندارم از قدمت

 

و جای دگر گفته است

 

گر دست رسد بر سـر زلفین تو بازم/چون گوی چه سرها که به چوگان بازم

 

و دعایش آن است که دست طلب از این سلسله‌اش کوته نگردد

 

بسته‌ام در خم گیسوی تو امید دراز/آن مبادا که کند دست طلب کوتاهـم

 

بنابراین تجلیات جمال و جلال یار زیباست، اما سرگردان می‌کند و دام بلا و کمند عشاق

 

است،‌ لیک نفحه‌ای جان‌فزا و روح بخش دارد و عاشق باید در این سلسله گام نهد و با تحمل

 

مصائب به بارگاه دوست بار یابد و این همان سیر و سلوک الی الله است که از عالم تکثرات

 

(زلف) آغاز می‌شود و به نشئه وحدت (رخ) فرجام می‌یابد

 

دوش در حلقـه ما قصـه گیسوی تو بود/تا دل شب سخـن از سلسله موی تـو بود

 

 

به وفـای تـو که بـر تربت حافظ بگـذر /کز جهان می شد و در آرزوی «روی» تو بود

 

 

 

 

به غلط ز دست دادم سر زلف یار خود را         که نیازموده بودم دل بیقرار خود را

عاشق اصفهانی

 

 

اگر زلفت به هر تاری اسیر تازه ای دارد         مبارک باشد امّا دلبری اندازه ای دارد

قراگوزلو

 

 

از خدا می‌طلبم عمر درازی   چون   زلف         که به صدچشم کنم سیرسراپای ترا

صائب تبریزی

 

 

در هر شکن زلف گره گیر تو دامی‌ است         این سلسله یک حلقه   بیکار ندارد

صائب تبریزی

 

 

یک عمر می‌توان سخن از زلف یار گفت         دربنداین مباش که مضمون نمانده است

صائب تبریزی

 

 

گهی بردل شبیخون می‌زندگاهی برایمانم         همیشه کاکل اوفتنه ای درزیرسردارد

صائب تبریزی

 

 

تو تا ز شرم فکندی به چهره زلف سیاه         فغان ز خلق بر آمد که آفتاب گرفت

ظهیرفاریابی

 

 

زلف تو غرقه به گل بود و هر آن گاه که من         می زدم دست بدان زلف دوتا،گل می‌ریخت

باستانی پاریزی

 

 

عهد کردم   گر   رهائی یابم از کنج قفس         جز به دام زلف او دیگر نبندم دل به‌کس

توسیرکانی

 

 

زلف بر روی تو گوئی که بر آتش دود است         ای بسادیده کزآن دود،سرشک آلوداست

شهاب تبریزی

 

 

و ر چنین زیر خم زلف نهد   دانه     خال         ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد

حافظ

 

 

جانها به یاد   زلف   تو   بر   باد   داده ایم         ور نیست باورت زنسیم صبا بپرس

سلمان ساوجی

 

 

از زلف پریشان   تو   آشفته   ترم     من         در کوی تو آشفته چو باد سحرم من

معینی جرنی

 

 

چون اسیر است درآن زلف سمن سای دلم         چه کندگرنکند درشکنش جای،دلم؟

خواجوی کرمانی

 

 

اذنم بده که زلف   تو را   آورم   به چنگ         ای بی وفا مگرکه من ازشانه کمترم

ابوالقاسم لاهوتی

 

 

زلف او فتنه و خط   آفت و خال است بلا         آه ازآن روزکه این هرسه دهددست بهم

صائب تبریزی

 

 

من بر سر آنم که به زلف تو زنم دست         تا سنبل زلف تو چه سر داشته باشد

صائب تبریزی

 

 

گرچه زلف سرکش او سرکشی از سرگذاشت         کاکل او فتنه ها در زیر سردارد هنوز

صائب تبریزی

 

 

یک جهان دل راپریشان ساختن انصاف نیست         شانه درآن زلف خم درخم نمی بایدزدن

صائب تبریزی

 

 

تا   چند   در   میان   فکنی زلف و شانه را         دل را نمی دهیم به زلف تو زور نیست

صائب تبریزی

 

 

یک دم آهسته گذر   در سر زلفش ای باد          که زهر پیچ و خمش دل سردل می‌ریزد

صاف قاجار

 

 

اگر به   زلف   دراز   تو   دست   ما نرسد         گناه بخت پریشان ودست کوته مااست

حافظ

 

 

بنفشه گر   چه   دلاویز و عنبرآمیز است         خجل شود برآن زلف همچو مشک ختن

رهی معیّری

 

 

طرّه   آشفته   چنین   در گذر   باد   مرو         که پریشانی   زلف   تو   پریشانم   کرد

صحبت لاری

 

 

بر زلف تو من بار دگر عهد   شکستم         بس عهدکه چون زلف تو بشکستم وبستم

سلمان ساوجی

 

 

گفتم:روم که چشمت مایل به خواب ناز است         بگشودزلف وگفتا بنشین که شب درازاست

فردی شیرازی

 

 

کس نیست که افتاده آن زلف دو تا نیست         در رهگذر کیست که دامی زبلا نیست؟

حافظ

 

 

مردم   ای   کاش   پریشانی   زلفش بیند         تا نگویند پریشانی من بی سبب است

فرصت شیرازی

 

 

نمی دانم چرا گردون به کام من نمی گردد         اگر عیبم پریشانی است زلف یارهم دارد

شریف شیرازی

 

 

گر پریشان کنی آن زلف خم اندر خم را         ترسم ای دوست که آشفته کنی عالم را

اختر قشقائی

 

 

از   بهر     گرفتاری   ما   زلف   میارای         ما   بسته   دامیم   تو   فکر دگری کن

هلالی جغتائی

 

 

ز زلف و روی تو خواهم شبی و مهتابی         که با لب تو حکایت کنم زهر بابی

خواجو

 

 

داشتم خوش روزگاری با سر زلف نگاری         خوش بود‌خوش روزگاری داشتن بازلف یاری

آذرخشی

 

 

چریشان کن سرزلف سیاهت شانه اش با من         سیه زنجیر گیسو باز کن دیوانه اش با من

حمید نقوی

 

 

آزاد اگر   باشد دلی، زلفت گرفتارش کند         ورخفته باشد فتنه‌ای چشم توبیدارش کند

شریف تبریزی

 

 

نقّاش چون شمایل   آن   ماه   می‌کشد         نوبت به زلف او چو رسد آه می‌کشد

خالص

 

 

در درازی به سر زلف تو می‌ماند شب         در سیاهی سر زلف تو به شب می‌ماند

رشید وطواط

 

 

امشب کمند زلف ترا تاب دیگری است         ای فتنه در کمین دل و هوش کیستی؟

رهی معیری

 

 

آنکه بهر دیگران در زلف چین   می‌افکند         چون رسد نزدیک من چین درجبین می‌افکند

بابافغانی شیرازی

 

 

ای صبا در خم آن زلف چو محرم شده‌ای         با ادب باش که دلهای پریشان آنجا است

صائب تبریزی

 

 

ای زلف یار این قدر از ما کناره چیست         ما دل شکسته‌ایم و تو هم دل شکسته‌ای

صائب تبریزی

 

 

زلف چون حاشیه برگرد سرش می‌پیچید        در کتابی که بود شرح پریشانی من

صائب تبریزی

 

 

به عالمی   ندهم   موئی   از   پریشانی         که باشد از سر زلف تو یادگار مرا

میربرهان

 

 

گویند   بوی زلف تو جان   تازه   می‌کند         سلمان قبول کن که من ازجان شنیده‌ام

سلمان ساوجی

 

 

درخم زلف تو می‌جستم دل گم گشته‌ام را         یافتم در وی دل جمع پریشان روزگاری

وفای نوری

 

 

قامتم از خمیدگی صورت چنگ شد ولی         چنگ نمی‌توان زدن زلف خمیده ترا

فروغی بسطامی

 

 

شب که صحبت به حدیث سرزلف توگذشت         هرکه برخواست زجاسلسله برپابرخاست

صائب تبریزی

 

 

کس چو من آشفته زلف دل آویز تو نیست         گر پریشان خاطری خواهی مرا آواز کن

قصّاب کاشانی

 

zzz

ما را دنبال کنید

2 Comments

  • لیلی / ۱۳۹۴/۰۶/۱۴ at ۱۹:۰۱

    گویند که اوعاشق گیسوی کمند است
    موهای من از عصرهمان روز بلند است

    پاسخ
    • مهدی / ۱۳۹۶/۰۳/۱۳ at ۱۴:۵۰

      گویند که او عاشق گیسوی کمند است……
      چقدر زیباست این شعر،ازکیه؟؟

      پاسخ

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

Optimization WordPress Plugins & Solutions by W3 EDGE