رفتیم حج و کافر شدیم !!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رفتیم حج و کافر شدیم !

سلام

۱۳ ساله که پاک کن نگاهت ” مدادینه ” هایم را بی هیچ ملاحظه ای پاک میکند و فرصتی برای عرض

اندام این ۳۲ حرف ناقابل !! که گاه در آغوش هم و گاه جدا بر روی سطور می نشستند نمیداد ؛

اما امروز باز آمدم تا بگویم ؛ بگویم از بغض های فرو خفته ام ؛ بگویم از گریه های بی سرشکم ؛

بگویم از نوری که درپی اش بودم ؛ بگویم از آدمها ؛ دیوارها؛ بت ها؛ میگذاری بگویم ؟؟

جایت خالی ؛ نه ؛ شاید هم نه؛ پس از سی سال همین یک ماه پیش بود که رفتیم ” حرم ” . . . “

حرم ” ؛ میدونی معنی حرم چیه؟؟

یاد سهیل محمودی بخیر با شعر کبوتر حرمش … دیگه کبوتری تو حرم نمی تونی ببینی ؛ بیچاره ها رو !

تبعید کردن به دورافتاده ترین نقطه حرم ؛ و مامورانی ( البته خودشون خدام میگن) با چوب دستی های

بلند بر بامهای ” حرم ” تا شاید به زعم خویش صدای پر اهریمنی کبوتران را از ساحت واقعا” قدسی

حرم دور کنند ؛ غافل از امام رئوف (ع ) ….

میدونی از سال ۵۹ نتونسته بودم برم … سی سال ! تا همین اواخر زود به زود خواب حرم رو میدیدم …

وای خدا چه لذتی داشت !؟‌

” خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد “

از چند روز مونده به آغاز سفر دلهره عجیبی داشتم : نکنه یه اتفاقی بیفته و نتونم برم؟؟یه مشکلی

پیش بیاد یا … نه خدا نکنه ….

شب سفر هم که نگو ؛ مثل بچه ها ذوق کرده بودم .تاب و تبم بیشتر و بیشتر میشد ….

رفتیم

رسیدیم

نه

من نرسیدم

دور شدم

دور خیلی دور

” رنگ ” همه جا را گرفته بود . خطبائی دیدم که پا در کفش داشتند و خورجین اشان پر بود از کتاب و کاه !!

آره شاید همون بهتر که جات خالی بود .

خادمانی دیدم پا در رکاب بودندو غلامی نیکو … اما نه بر بارگاه ” حرم “

ورود کلوچه ممنوع بود !!! عجب … !!

در ” حرمی ” سفره افطار می اندازند و با خواهش و تمنا مهمان میبرند بر سر سفره های باز شده

( انهم نه از پول نذورات ودرآمدها و کارخانه های حرم )

نه ؛ از جیب خودشان … و در حرمی هم بزرگترین احسانشان لیوان یک بار مصرف و کیسه پلاستیکی

برای کفش است … !!!

بله کاش می شد بعضی چیزها را ندید و نشنید … یا چی بگم ؟ نفهمید …

من آنجا خادمانی را دیدم که به ساختمان و بنا خدمت میکردند ؛ آستانی که خالی از صدای پر ملائکش

کرده بودند ؛ من دیدم که ” امام ” من آنجا نبود ؛ من میدانستم که ” امام ” من نمرده است اما خطبائی دیدم

که بر سر قبر مرده میخواندند؟!! من دیده بودم این حال پریشان بر ساحت

بازار را ؛ اما آنجا دیدم این ابر سیاه حرم آنها را نیز گرفته بود .

باز آمدم ؛ باز آمدم تا باز بسان سی سال غربت با قربت دگر باره بینم ” امامم ” را

امامی که در قالب یک ضریح نمی گنجد .

یادت هست یکبار از دوستی گفتی که می گفت : رفتیم حج و کافر شدیم … ؟؟؟

منتظرم باش که ” مدادینه ” هایم را باز برایت میفرستم .پاکش نکن عزیز

مجید جمشیدی راد دهم رجب ۱۴۳۱

ما را دنبال کنید

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

Optimization WordPress Plugins & Solutions by W3 EDGE