رسول ما

 

 

 

 

 

مدرسه  ،

بچه ها ،

بوی مداد پاک کن

مدادهای ۳ رنگ   

دوستان جوراجور و بی رنگ   

نرده های فلزی دور حیاط

درختان تبریزی سر به فلک

جیغ و داد و شور ونشاط

شیخ قلی ،

 با بستنی های کوچک  ” برادران  ” ،

 و راحت حلقوم های نرم و شیرین

صف شیر آب و هول و هراس بچه ها

می آید اما پاورچین مدیر بی ادعا

این طرف ترکه ی توتی به دست

آن بانوی زیبای ما ، متین و با وقار

یادش بخیر ” خانم ایران  ” ما

صف دریافت تغذیه  …

سیب لبنان

پنیر امریکا

موز نمیدانم کجا؟؟؟

شیر پاکتی آبی رنگ

و دستهای معصوم و ملتهب …

در پی همه  اما  یکی  هست ، ما  سوا  :

 

او رنگ دریا به آستین داردو

نقش ابر به  پوستین

او بوی بهار به ارمغان دارد و

مدالی بر سینه جاودان

نشان یاد یاران از بی مکان

راهزن دلهای بی نشان

او شور و شعور بودن است

گفتن و سوختن و ساختن است

او نشانی از انبیاست

رد ونقشی ازکبریاست

بوی رنگش دیدنی ست

عطر چشمش چیدنی ست

او  ” رسول ” شیدای ما

ما بدو شیدا و او شیدای ما   . . .

ازپشت شیشه دفتر مدرسه

بازهم با لبی خندان

عاشقانه ،

زیبا ،

می سراید ردیف رفته ی

بچه ها را …

 

تقدیم به آموزگار همیشه ی عمرم :

استاد رسول صفرنژاد

 

مجید جمشیدی راد  . یازدهم اردی بهشت هشتادو نه

ما را دنبال کنید

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

Optimization WordPress Plugins & Solutions by W3 EDGE