دکتر مرتضی

doktor

پیر مرد با گامهائی کوتاه و متین ؛ تن رنجور خویش را کشید تا لب میز  ” دکتر ”  ؛

 

سمعکی به رنگ گوش داشت و کلاهی که به احترام دکتر در دستش بود و ته ریشی

 

سفید که حکایت رنج سالهای دور را با خود داشت . با صدائی نحیف و لرزان شمارشگر

 

دردهای بی پایانش بود : دلم ؛ کمرم ؛ سرم و… گویا رابطه عاشقانه دل و کمر و سر را

 

خوب میدانست که تا دل می شکند کمر خم می شود و سر ؛  باری گران بر دوش ؛

 

و دکتر چه شنوای دانائی … سوال های دکتر هر کدام  چند بار  تکرار می شد و گویا

 

سمعک نیز یارای یاری نداشت :

 

پدر جان می روی رادیو لوژی

 

پدرجان ……

 

پدرجان …..

 

پیر مرد پا شد ؛ سپاسی و بدرودی …

 

زنگ احضار منشی مطب چند بار با عجله به صدا درآمد گویا منشی با بیماران خارج از

 

نوبت بحث دارد ؛ آخر این دکتر جوان خیلی حاذق و کار بلد بود ودر مدت کوتاهی آوازه

 

 هنرش همه جا را فرا گرفته بود ؛ به احترام هر مریضی بلند می شد و بر خلاف همکاران

 

عصا قورت داده اش بود ؛ صمیمانه گوش می داد  ؛ صمیمانه حرف می زد و دوستانه دستورمی داد.

 

خبری از منشی نبود و پیر مرد هم در حال خروج از مطب ؛

 

–       خانم منشی

 

–       خانم منشی  

 

    با عجله آمد : بله جناب دکتر … بله … بله بفرمائید؟ … دکتر به حالت نجوا که کسی نشنود و بوی

 

ریا و تزویر از کلامش نبارد گفت : پول ویزیت ایشان را پس بدهید ، پیر مرد که خارج شده بود

 

خطاب های محترمانه خانم منشی را نمی شنید.گویا پولی برای شارژ باطری سمعکش نیز نداشت .

 

منشی جلوی پیر مرد آمد و گفت : پدرجان یک لحظه تشریف بیاورید ….

 

” دکتر  ” هم نام مولایش بود و مرتضی وار درد محرومان را می دانست ….

 

 

  او  ”  مرتضی امیر کلاهی  ”  بود  …

 

 

 

مجید جمشیدی راد سوم دی ۸۷

ما را دنبال کنید

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

Optimization WordPress Plugins & Solutions by W3 EDGE