حکایت . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امشب  همه ذرات  مرکب در تب و تاب رها  شدن  هستند ،

امشب دیگر

 

محبس تنگ قلم  شکسته  میشود ، امشب  قطراتی  از خون

دلم را مینگارند

 

و  با تو مینوازند  آهنگ گرم  بودنم را ……..

 

امشب تمام هستی ام سبز می  شوند و عاشقانه  

لحظه های بودنت را بوسه باران می کنند ،

 

  یاد تو امشب  یگانه  یاور من خواهد شد و هیچستان سگال

 

را پشت سر خواهد نهاد، امشب از دیروزها خواهم گذشت

و دست دردست

 

باد صبا  تا سرزمین  ” سبا ”  خواهم رفت .  امشب  سردار 

همه  دلهای

عاشق می شوم

 

وپدرانه بوسه بر ریش آنها خواهم زد ،امشب برادر همه معشوقه

های شهرم میشوم

 

و سر تمام خواهران عاشقم را بر دوش خویش خواهم دید .

امشب از خود گذر

 خواهم کرد

 

تا در کوچه پس کوچه های عطوفت ومهربانی گلواژه سلام را

انتشار دهم ،امشب تا

 به سحر گریه خواهم کرد

 

 و متواضعانه از خدای عاشقان وصالشان را خواهم خواست .

 

امشب از سد اندیشه میگذرم وتمام فکرهایم را با خاکستر دلم

دفن میکنم ، من

 

صدایم را در دل آسمان میکارم تا فردا صبح ابرها در هر قطره

بارانشان ترانه هایم

 را به ریشه گیاهان

 

برسانند وشبنم این تجسم پاک باران خیر مقدم گوی صدایم

باشد.

 

من امشب همه خاک  را همه دلهای پاک را همه افلاک را پاس

خواهم داشت ………

 

( مجید جمشیدی شهریور ۷۶*)

ما را دنبال کنید

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

Optimization WordPress Plugins & Solutions by W3 EDGE