حق باتو بود دیر آمدم دیر…

farokhi

farokhi

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شعری زیبا از  جواد فرخی عزیز

حق باتو بود
دیر آمدم
دیر…
آنقدر در تعللِ جاده های انتظار جا ماندم
که تمام مردانِ این شهر
نشانِ خانه ی تو را از بر کردند…
وهمه ی شاعرانِ جهان
عاشقانه ترین ترانه های خویش را
به حجله گاهِ چشمانت سرودند…

با من
واژه ای نمانده بود انگار
ساده بودم
سهمِ من همیشه تکرارِ واژه ای مکرر بود:
دوستت دارم هی جانِ خسته از اسارت این تن…
ای آوازِ کز کرده در گلوگاهِ سینه ام…

یادت هست؟
آنشب که با تبِ گنگِ یک کابوس باز آمدم
آب از سرصبورِآسمان گذشته بود
اشک از سریرِ چشم های تو…

حالا…
قرن هاست که ازخاطرِ آسمان نیز رفته است

تا تو دوباره با هبوطِ باران باز آیی…
در من هزار زاینده رود خشکیده بود…

حق با تو بود…
حق با تو بود…

ما را دنبال کنید

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

Optimization WordPress Plugins & Solutions by W3 EDGE