جعفر اذانچی ما را تنها گذاشت 😭😭😭

بر میگردم به گذشته
به سالهای دور
به ایامی که بزرگترین دغدغه ی زندگیمان رنگ لباس و شکستن اسباب بازی بود.
فقط یکسال تفاوت سن داشتیم.
اون کوچیکتر از من بود.
کردارش اما همیشه غافلگیرم میکرد ، عزت نفس عجیبی داشت و دستانی کریمانه ، اما لجبازیاش مثل خودم بود.
من متولد نیمه دوم سال بودم .سال پنجاه و چهار باهم وارد کلاس درسی شدیم که آموزگارمان ” رسول ” بود ، رسالتی داشت برای بچه هایی که فردا باید بدست آنان ساخته میشد .
آموزگارمان سرسخت بود و مهربان ، و دست مهرش بر سر بچه های یتیم ، رقابتی شیرین داشتم ، وقتی نمره اش ۲۰ میشد و من ۱۹ و نیم خودمو سرزنش میکردم .مگه من از اون بزرگتر نیستم ؟ اما او مهربان بود . حسادتم را بخود نمیگرفت و یا میرفتم خونشون که همسایه ی دیوار بدیوار آبابا پدر بزرگم بود یا او عزم نجارآبادمیکرد و میومد خونه ی ما و تمرین میکردیم.
تعطیلات عید و تابستون همش خونه ی آبابا بودم ، و اون رفیق و همبازیِ همیشگی من ، حتی وقتی داداش بزرگم نمیگذاشت با ما تو حوض کوچیک حیاط آبابا شنا کنه ، قهر میکردم و باهاش میرفتیم به باغ چسبیده به خونه اشان تو همون کوچه .
کلاس اول تا چهارم ما بودیم و آموزگاری که رسالتش را پایان شده میدانست .دیگر کتاب های قدسی قاضی نور و صمد بهرنگی جای اسباب بازیهامونو گرفته بود و مشق تعطیلات رونوشتی از کتابها بود .
بعضا هم مورد غضب پدر و مادر قرار میگرفتیم که : برین درستونو بخونین این کارا چیه میکنین؟
او پدر نداشت و مادرش جای پدر را نیز گرفته بود.خیاطی میکرد و بچه هایش را بزرگ میکرد.
کمی که بزرگتر شدیم دانش آموخته ی آموزگاری بودیم که اندیشه و تفکر درست و مطالعه را یادمان داده بود ، واسه خودمون یه صاحب نظری هم شده بودیم .
دوره ی راهنمایی در مقطعی مدرسه امان عوض شد ، اما ” امیرکبیر ” بازهم ما را بهم رساند.

صبحها کار میکردیم و شبانه ، آنروزها که بخاطر جنگ تیر برق ها نیز خاموش بودند در یک مسیر باهم میرفتیم سمت خونه …
اون شبی که نور دوباره به تیرهای برق برگشت چه ذوقی داشتیم.
دوره دبیرستان هنوز جنگ بود ولی دیگه از هم جدا شدیم .
او به سیرِ و سلوک مردم نگاه داشت و پای پوش دوزِ انها شد و من در ظاهر مردمان اسیر ، تمثالی از آنان بدستشان میدادم که خود واقعی اشان نبود ، او کفاش شد و من عکاس …
اما هر دو میدانستیم که طریق ما باید جز اینها میبود ، آخه ما شاگردان رسول بودیم…

سالها گذشت و ما در وادی پر از گل و بلبل ادبیات فارسی غنچه های نو شکفته ای بودیم که از خامه و تراوشات ذهنی یکدیگر لذتی وافر میبردیم.
من در مسیر داستان نویسی بودم و او در هنرِ شعر ، چه زیبا می سرود و چه مهربانانه قصه هایم را با حرارت و علاقه ی خاصی میخوند.

دهه ی هفتاد رسید و هجرانی دردناک مرا برای همیشه مغموم ساخت ، او عازم فریبا شهری شد بی در و پیکر ، و من در حب زادگاهم اسیر ، هرچه گفت تبِ حبم ریزشی نداشت ، من در تبریز ماندم و او عازم تهران شد.

دیگر دیدارهایمان به چندین ماه و گاها به یکسال میرسید .اما چه قبل از پیدایش دنیای مجازی و چه بعدش در تماس بودیم ، نامه و تلفن بود ولی عطش سیری ناپذیرمان را کفاف نمیداد.

وقتی می آمد یا بندرت من میرفتم آغوشش چقدر برایم آرامش میدادو باطن طنازش خنده ها بر لب می آورد.

پارسال تابستان میزبان خندهایش بودم و غافل از کار روزگار که آخرین بار میبینمش ایامی چند بقول شهریار شیرین سخن ” حالی کردیم “

دو روز مانده به فراق ابدیش ساعتی تماس تصویری داشتم و کلی گفتیم و خندیدیم.سرفه های گاه و بیگاهش امانش را میبرید.ازش پرسیدم دکتر رفتی؟ تست دادی؟ گفت آره مشکل خاصی ندارم فقط سرفه میکنم.
اون شب خدا حافظی کردیم و دو روز بعدش زنگ زدم عید رو تبریک گفتم بر عکس همیشه مکالمه امان کمتراز دو دقیقه شد ، کمی دلگیر شدم ، باخود گفتم لابد خونه ی پدرزنشه و موقعیت حرف زدن نداشت ، اما او در بیمارستان بود و جهت رعایت حال من که میدانست چقدر مشکل روحی و عصبی دارم چیزی نگفت.
…………..و سوم فروردین خبری عجولانه مرا برای همیشه داغدار کرد
جعفر اذانجی فوت کرد ….

😭😭😭😭😭😭😭😭

#مجید_جمشیدی_راد

mjrad#

naghmehayegharibaneh@

ما را دنبال کنید

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

code