آلزایمر …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هر دم
در طلوع
در غروب
در خلوت و جلوت
هجوم می آوری
به سکوتِ سکونم
میبری با خویش
به رویاهای کهن
به برف هائی که درتابستان میبارید
و سراب هائی که در باران می آمد
نمیتوانی
خالی کنی ذهن آغشته به من ات را
و من بسان اسیری
در مقابل سلاح خاطراتت
تسلیم میشوم
دستهایم بالا
چشمانم بسته
نمیتوانم
نبینمت
تو دل برگشت
و من
توان آن ندارم
ورق میزنیم هر روز
تقویم های سوخته را
تو شعر مرا میخوانی
و من آه تو را تفسیر میکنم
شب میرسد
هم رنگ بخت من میشوی
روز می آید
کور میشوم
دیگر یادم رفته
چهار قلب عاشقانه را
در ساعت صفر عاشقی
چگونه رسم کنم
و تو
یادت نمی آید
سپیده های لیلائی را
و خدا چه مهربان بود
وقتی یک نعمتی آفرید
بنام آلزایمر
تو را نمیدانم
من اما
در حسرت این نعمتم
دعایم کن
نصیبم شود
آن روز دیگر
حتی آئینه هم
مرا بیادم نخواهد آورد
تو بر بالینم
تقلای یک نگاه خواهی داشت
و من
در حیرتی بی انتها
به رخساری زیبا
خیره خواهم شد
بی آنکه بدانم کیست ….

#مجید_جمشیدی_راد
mjrad#

naghmehayegharibaneh@

ما را دنبال کنید

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

code


Warning: Unknown: write failed: Disk quota exceeded (122) in Unknown on line 0

Warning: Unknown: Failed to write session data (files). Please verify that the current setting of session.save_path is correct (/var/cpanel/php/sessions/ea-php56) in Unknown on line 0