آفتاب حضور

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

🌺🌹💐🌼🌷

دیگر هیچگاه
بر سرراهی ننشست ،
گذرگاهی نبود
تا خط نگاهش را
بچیند از دوش جاده .
شب رسید
دیده ی آغشته اش
باربست از کولِ سنگین انتظار
این طرف اما
ناسوده از
ناسره ای زرگون
هنوز میشمارد
گام های نارفته اش را ،
سپیده هم سرزند
” او ” اسیر خیالیست
دیجور .
سرشکِ پنهان خویش را
نثار کویری کرد
که ” اوئی ” دگر
ابر بهار آورده بود ،
بستان از مَنی تنها
آفتابِ حضور را
که از بطنی مادرانه
تا
گوری غریباته
بر پیکرت سنگینی میکند …

www.mjrad.ir
mjrad#
majid_jamshidy_rad#
#مجید_جمشیدی_راد

ما را دنبال کنید

دیدگاه خود را بیان کند

نظرات پس از تایید مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.

*

code